A P H E L I O N

۱۱ مطلب توسط «لونیستوفر» ثبت شده است

از پست قبلی تا الان که دوباره مزه بدون محدودیت کاراکتر نویسی به دهنم مزه کرده بود، دوباره مثل همون اوایل پیدایش آفلیون در حال مزه مزه کردن اتفاقات برای بلند نوشتن راجع بهشون بودم. تا اینکه امشب اومدم دوباره بنویسم که چشمم به پست آیدین خورد و پسر! رشته‌ی افکارم به معنای واقعی کلمه پاره شد. مگه چند نفر تو دنیا هستن که من احساس کنم حرفاشون رو می‌فهمم! خلاصه، تنها اولویتی که برام پیش اومد همین سوگواری آبکی و الکی این روزا که هیچجوره ول‌کن ما نیست شد.

بذارید دوباره سوالم رو مطرح کنم، اصلا چرا سوگوار باشیم؟
این جور وقت‌ها اولین چیز یاد یه سری چرت و پرت توئیتری میوفتم که قالب کلی این گونه‌ست که: امروز فلان عدد کارگر در فلان جا طی فلان حادثه مردند اما شما خبردار نشدید چون فلان کس نبود و بقیه در مذمت و لعن و نفرین به بی‌توجهی و مرفه بی‌دردی و مسخرگی دغدغه‌های ما بی‌شعورها. و واقعا عصبانیم می‌کنن، هر بار هر بار.
یا نمی‌دونم یادتون هست یا نه در جریان حمله داعش به پاریس یه ترندی ایجاد شد با عنوان pray for paris و در مقابل اون یه جهت‌گیری‌هایی هم پیش اومد که چرا پاکستان، افغانستان، هائیتی، تنب کوچک و ابوموسی نه ولی پاریس آره؟ البته یادمه منم اون موقع از این هجمه عجیب غریب بمیرم برا مظلومیتت پاریس شاکی بودم. مثل الان که سر سانچی هستم. سر پلاسکو هم بودم.

برگردیم به مثال "فلان عدد کارگر در فلان‌جا طی فلان حادثه .." ببینید من جنبش کارگری و افزایش امنیت شغلی رو کاملا ارج می‌نهم اما نمی‌فهمم دراما کردن قضیه چه کمکی می‌کنه، این که من توئیتی رو بخونم و آه بکشم و ریتوئیت کنم و اصلا جهنم ضرر راجع بهش ده تا هم توئیت بکنم. از ابتهاج هم شعر بنویسم و پیوست کنم. خب؟
من در این بین خیلی واضح یا از دستم کاری برمیاد یا نمیاد. در اختیاراتم هست مثلا اگر با کارگری مواجه شدم حقوقش رو رعایت کنم، سعی کنم به عزت نفسش لطمه‌ای نزنم و الخ اما در دایره اختیاراتم خیلی چیزها نیست، عذر چه کم کاری رو میشه از کسی که اختیاری نداشته خواست؟

در وهله دوم این مطرح می‌شه که مگر انسان نیستی؟ مگر نه اینکه چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار؟ خب، هر روز خیلی بلا ممکنه سر هفت میلیارد و خورده‌ای آدم بیاد، یه درصد قابل توجهی هم متوجه بچه‌هاست که واقعا دفاعی هم از خودشون نمی‌تونن داشته باشن و انتخابی هم نداشتند. خب، چون من توانایی عزاداری برای تک تک این موارد ندارم مجبور به انتخابم و در این بین اگه من بر اساس منطقه جغرافیایی انتخاب کنم خودش نقض کانسپت انسان بی قید و شرط نیست؟

و نهایتا خب من  طبق این موج عزادار شروع کنم بزنم به سر خودم اما بذارید بپرسم این چه منفعتی داره؟ یعنی پست غمگین پشت به پشت هم از من چه چیزی رو برای اون داغ دیده داره؟ خب فقط در مرحله همدردی می‌مونه. اصلا نمیشه جلوتر رفت. پس اجازه بدین من نتیجه بگیرم این غم جگرسوز بیش از اون که متوجه اون آدم و غمش باشه قراره یه حسی درون ما رو ارضا کنه. حس انسانیت و پاکی روح و شفافیت و شستن زنگار گناه و پلیدی از آینه جان! ببخشید مسخره می‌کنم. متاسفانه چیزی که می‌بینم یه موج و هیجان خبری هست سوای مثبت/منفی بودنش و ربطی به انسانیت و ریشه قضیه نداره. یعنی از خبر صعود تیم ملی تا شایعه خبر مرگ اندی بگیر تا پلاسکو و دریاچه ارومیه و اخیرا سانچی فرقی نداره. چون نه قراره به قبلش توجهی داشته باشیم نه بعدش. یک فرم از یک داستان رو می‌بینیم براش حماسه سرایی می‌کنیم، یادمون میره و تا یه فرم از یک داستان دیگه که ببینیم و حماسه سرایی کنیم و الخ.

حتی نمی‌خوام بگم گناهی بر دوش ما هست که چرا پی قضیه رو نمی‌گیریم، که یک سال از پلاسکو گذشت چه خبر از اون آمارهای تکاندهنده بافت قدیمی در معرض هر لحظه پلاسکو شدن؟ حقیقتش اینه که تا وقتی من تو اون بافت قدیمی کارگاه نداشته باشم این قضیه هیچ اولویتی برای من نداره، منطقی هم هست. نهادهای عمومی به همین منظور ایجاد می‌شن. از لحاظ اقتصادی کالای عمومی که فرد توانایی تصرف و مالکیت در اون رو نداشته باشه احساس مسئولیتی هم بابتش نداره.

خب یک لحظه برگردیم به اون جایی زنگار آینه جان رو مسخره کردم، می‌خوام دوباره با نقل قولی از لوئی سی‌کی دوباره مسخره کنم.
لوئی راجع به سفرهای هوائیش می‌گفت و راجع به تفاوت فرست کلاس و اکونومی حرف می‌زد، گفت: دیدین این سربازهایی که کل زندگی‌شون رو گذاشتن تو کوله دارن میرن یه جای گرم و خشک و داغون بمیرن تا از وطن دفاع کنن [همه خندیدن، خودشم خندید :)))] و تو همین راه هم دولت همیشه اونا رو با اکونومی می‌فرسته و اینا مثل یه خدمه اضافی تو پرواز می‌مونن که دائم به همه کمک می‌کنن. من اینا که می‌بینم دلم می‌خواد از رو صندلی فرست کلاسم بلند شم و بگم بیا بشین اینجا اینهمه سختی برای تو کافیه که بخوای بری اون پشت تو اون جنگل هم بشینی. ولی هیچوقت اینکارو نکردم اما همیشه از فکر کردن بهش لذت می‌برم. که آه من چه آدم سخاوتمند و قدردانی هستم. و من تصورم از این روضه خوندن‌ها در بهترین حالت همینه، که یه مقدار ناله می‌کنی، غصه می‌خوری و حس انسانیت‌ت رو ارضا می‌کنی.
از جلوی آینه رد می‌شدم پرسیدم: بنظر توام با این گردنبند شبیه جادوگرا می‌شم؟ گفت: بنظر من جادوگری وجود نداره که تو شبیه‌ش بشی یا نشی. گفتم: خب تصور می‌کنیم. گفت نه.

اتفاقا همون روز راجع به بلندی موهام هم با هم صحبت کردیم. داستان از این قرار بود که سه سال پیش موهام رو از حالت راپونزل یک‌دفعه‌ای پسرانه زدم ولی خب در طول زمان هی بلند و بلندتر شد باز. تا اینکه پارسال سرم رو به دو ناحیه شمالی و جنوبی تقسیم کردیم و ناحیه شمالی رو کوتاه کردیم دوباره و پشت سر رو به همان وضع سابق نگه داشتیم. خوبی این قضیه این بود که وقتی موهام رو می‌بستم دوباره انگار موهام کوتاه کوتاه بود. اما خب تا الان همون موهای کوتاهم دوباره رشد کردن و اون دوگانگی قشنگ کمرنگ شده. داشتم به این یک بام و دو هوایی سرم فکر می‌کردم که بنظرم اومد چقدر جالبه. الان وضعیت اتاقم هم همینه، از وسط یک مرزی هست و یک‌طرف فرش دستباف با رنگ طبیعی هشتاد هفتاد ساله، تلویزیون سیاه سفید قدیمی بابا که الان باید چهل سالش شده باشه، کتاب‌های قدیمی و کاهی، سفال‌هام رو میز چوبی و تابلوی برنجی از رنگ و رو افتاده؛ خلاصه همچین تم دهه سی طوری. و در مقابلش اونطرف مرز فرش ریش ریش بنفش، مبل نارنجی و شلف فانتزی و کتاب‌ها و ماگ‌های رنگارنگ و فضایی. و همه‌ی این‌ها به چنان دقتی از هم تفکیک شده‌اند که من هیچوقت تو قسمت قدیمی‌ترم حتی گوشیم رو نمی‌ذارم. و تمام این مرزبندی، سفت و سخت گرفتنش توی ده پونزده متر اتاق!

بهرجهت تا عصر راجع به تمام این یک بام و دو هوایی‌هایی که دارم، یا صفر و یکی شدن‌های رفتاریم فکر می‎کردم. و این مرزبندی‌ها تو تمام دنیام بود تو هر چیزی که راجع بهش فکر کنیم بود. خلاصه عصر دوباره نشستیم به حرف زدن و من از این کنکاشی که تو خودم کرده بودم گفتم، اینکه چقدر جالبه از موهای سرم تا اتاقم، از موزیک‌هایی که گوش می‌دم تا کتاب‌هایی که می‌خونم، از آدم‌هایی که دوسشون دارم تا دنیاهایی که تو ذهنم دارم حرف زدم.

البته چون دنیاهایی که تو ذهنم دارم خیلی موضوع جالب‌تری هستن راجع به اونا بیشتر حرف زدم و پرسیدم تو چی؟ گفت نه. گفتم چقد عجیبه برام. گفت توام برای من عجیبی، ولی حالا واقعا با آدم‌های تو ذهنت کنش و واکنش دارین؟ یعنی ممکنه دعواتون بشه یا قهر کنید؟ و من خندیدم.
و براش تعریف کردم یک‌بار تو یکی از داستان‌هایی که داشتم تو راه دانشگاه بهش فکر می‌کردم اتفاق غریبی به سر نقش اول داستانم درآوردم و انقدر این قضیه ناراحتم می‌کرد که ناخودآگاه چند قطره اشک هم از چشمم درومد.

و بعد با خودم فکر کردم چقدر من تو داستان‌های مختلف ذهنم زندگی کردم و چقدر ازشون خاطره‌های واضحی دارم. انگار که واقعا اتفاق افتاده باشن. و در مقابل چقدر تو این جسم و بعد مکان و زمان فعلی دستم بسته‌ست و غریبم و کسی رو ندارم. این که چقدر دور افتاده‌ام و چقدر از چیزهایی که دوست دارم دورم. انگار همیشه غریبه‌م.

مثلا همین لونیستوفر [lunistopher] بودن، یعنی لونایی که از رویاهاش می‌نویسه و ترکیبی از اسم خودم و اسم کریستوفر نولان هست.
لونیلا[lunilla] هم من بودم و حضرت دلبر. لونایی که به اقتصاد و تاریخ اهمیت میده و می‌دوئه که به جایی برسه.
اما الان به این نتیجه رسیدم که تمام عمر لویتی [luity] بودم. لونایی که دور افتاده. غریبه‌ای که هیچ پیوندی جز با مفهوم بیگانگی و بیگانه [uitlander] بودن نداره.

درسته دیر شده و کسی هم یادش مونده بوده باشه تا حالا از یادش رفته که نه تیر نوشتم؛ یادم باشه بعدا بیام از ارتباطات اجتماعی و از این چیزا که نداشتم بگم. درسته دیر شده ولی اومدم. اونم در حالی که این زخم چرکی‌تر هم شده. مثل ورق زدن خاطرات آدمی چند تا خاطره رو می‌خوام بگم.


. رفته بودم استخر دختری اومدی و گفت دانشجوی فلان رشته نیستی؟ گفتم عه چرا هستم شما؟ گفت هم دانشگاهی و همکلاسیت بودم. گفتم عه؟ بعد به طریقی صمیمی‌تر شدیم و یک جایی به شوخی بهش گفتم از این چهار سال گذشته لیسانس بگی از بچه‌ها قد انگشتای دو دست اسم نمی‌تونم بگم و خندیدیم. ولی واقعیت همینه.


.. اونروز یکی از دوستانی که پارسال با هم خوب بودیم تا جایی که یکهو من درگیر استرس کنکور و ترم آخر و فلان شدم و بیچاره هی پم میداد اما من یا مجالی برای جواب دادن بهش رو نداشتم یا حوصله‌ش رو  یا یادم میرفت جواب بدم دوباره بهم پیام داد، سعی کردم دوباره مهربون و صمیمی جوابش رو بدم اما یکدفعه متوجه شدم به جز اسمش چیز دیگه‌ای ازش تو ذهنم نیست. فکر کنم خودشم متوجه این نکته شد و دیگه پیگیر نشد.


می‌خواستم بیشتر از این بگم ولی ادامه نمیدم. متاسفانه من دیگه آشنای کسی نیستم، دیگه دوست کسی نیستم و خیلی به ندرت از هم‌صحبتی با آدما لذت میبرم. اخیرا آدمی که معاشرت باهاش حالمو خوب میکرد هم سعی میکنم فراموش کنم چون احساس کردم نمیخواد دوستم باشه یا دوستش داشته باشم. مامان میگه از بس برای بقیه نقش بازی کردی محبت رو تشخیص نمیدی. نمیفهمی دوستت دارن یا دارن فیلم بازی میکنن مدام سرگردانی. راست میگه.


این روزها بیشتری احساس تعلق رو به یک جزیره خالی از سکنه دارم که نمیدونم کجاست ولی فکر کردن بهش حالم رو بهتر میکنه. کاش جایی توری داشتند با عنوان یک هفته سکوت محض یا چمیدونم یک ماه یک سال سکوت و سکون. قبلن‌ترها اعتکاف میرفتم که روزه‌ی سکوت بگیرم یک بار متوجه شدم توی اون سه روز بیشتر مشغول معاشرت و همجواری با بقیه‌ام تا روزهای عادی زندگیم و دیگه نرفتم.


پ.ن: الان پست‌های آیدین رو می‌خوندم احساس میکنم این وسط نوشته‌هام مث کک و مک رو صورت بازیگر مورد علاقه‌ت ه.

چند روز پیش یکی از دوستان از عزم جزمش برای آپدیت کردن وبلاگش گفت بعد یکهو یک جمعی پدید اومد که هر کدوم با نک و ناله از بچه وبلاگ سالهای دورش گفت و قول داد برگرده و دوباره شروع کنه، من همونجا یاد آفلیون افتادم. البته اسمش یادم نبود سه روز تمام به آسمون نگاه میکردم تا یادم بیاد؛ چون تنها سرنخی که داشتم این بود که موقع انتخاب اسم از رو یه قضیه که مربوط به آسمون و خورشید میشد کمک گرفته بودیم. البته خورشید به اون گندگی کمکی نکرد بلکه هیستوری گوگل به کمکم اومد. بله گوگل همینقدر فراگیر دورمون رو گرفته و حتی مثمر به ثمر تر از خورشید شده و سر همین اونروز شنیدم اتحادیه اروپا جریمه‌ش هم کرد که ولمون کن تو رو خدا هر جا میریم از ما زودتر اونجا نشستی ساجست میدی که، اه.

گاهی که چشمم به تاریخ میوفته تو تقویمی، زیر پستی، جایی اول فکر می‌کنم اشتباه دیدم مثلا الان 9.4.96 تنها واکنشم اینه که؛ نه تیر؟ نه بابا؟ از بس که جالبه اصلا بیایین به چرایی این قضیه بپردازیم و دوست دارم برگردم خیلی عقب‌تر و ریشه‌ای راجع بهش بنویسم؛ برمی‌گردیم به 92 و اون زمانی که بخاطر مسافرت حج مامان بابا ترم اول دانشگاه رو مرخصی گرفتم و تو رفت و اومدنا به دانشگاه برای همین قضیه مرخصی با فردی مواجه شدم و بعد طی سالهای 93 و 94 روش کراش داشتم و در همون مدت دچار فاز عجیبی شده بودم و یک جوری درس می‌خوندم که تو گویی معدل اول بشی پسره رو پاپیون زده بهت میدن و در همین راستا با یه استادایی درس برداشتم و یه نمره‌های عجیب و غریبی ازشون گرفتم که یکی از همون استادا رفته بود پرونده‌مو خونده بود ببینه این کیه که جرئت کرده باهام کلاس برداره و دو تا نمره کامل از من بگیره؟ چشه این بیچاره؟ بعدم صدام کرد به دفترش و گفت؛ نمیدونم چته دخترم ولی هر چیه خوبه با همین فرمون برو تا کنکور ببینیم چی میشه. گفتم آخه من که تموم نمی‌کنم تا 96 که کنکور بدم گف حساب کردم خودم دو تا 24 واحد ورداری یه دو سه تام میمونه تابستون که اونم برات رد می‌کنم بره دیگه پاشو برو وقت نداریم. خب بله از بیست شهریور 95 تا همین سی خرداد 96 وقت هیچی نداشتیم دیگه، مطلقا هیچی، به معنای واحد کلمه هیچی. برای همین تقویم رو که نگاه می‌کنم درکی ازش ندارم چون وقتی پشت سرمو نگاه می‌کنم فقط استرسه و بیخوابی و خستگی.

حالا که نه فکر کنین نه ماه درس خوندم الانم رتبه یک کنکور شدم نه بابا. تو این نه ماه باب آشناهایی باز شد با استادا و درسایی که باعث شد کلا بکوبم از اول بسازم اون آدمی که بودم رو و دلتنگی و دوری از چیزایی که تازه باهاشون آشنا شده بودم. حالا جواب کنکور هم انقدرا بد نشد، البته خوبی و بدیش به این بستگی داره که جواب تعیین رشته بیاد و ببینیم فلان جا شد بالاخره یا نه.

خب حالا بعد اون نه ماه سخت و دور و عجیب دوباره برگشتم به آغوش سریالا و خواب مفصل و از همین دکمه "ذخیره و انتشار" به وبلاگ نویسی.


پ.ن؛ احتمالا پست بعدی هم راجع به این دوره‌ی نُه ماهه‌ای که گذشت باشه، من باب ارتباطات اجتماعی و حرف زدن و از این دست چیزایی که کلا نداشتم :))

پ.ن2؛ پسر انقدر مینیمال نوشتم حداکثر 140 کاراکتر و کوتاه خوندم که الان حتی جون خوندن پست‌های سروش رو نداشتم می‌بینی توروخدا چه گیری کردیم، پووف.


بعضی روزا بلاتکلیفن، گیج و گنگ و سردند. نه میدونی چی میخوای نه میدونی چی خوشحالت میکنه. بعضی روزها خوبن، ازون آخرین بار ها اما تو نمیدونی قراره چیکار کنی. نگاه میکنی و میگی لبخند بزنم ؟ سرمو پایین بندازم بغض کنم ؟ دستامو بزارم رو چشام یا کاری بکنم که تا حالا نکردم ؟ حرفی رو بزنم که قرار نبوده هیچوقت گفته بشه ؟
بعضی روزا معلوم نیست چه خبره. مثل لیوان چایی ای میمونه که رو مرز از دهن افتادنه، نه لب دوز لب سوزه نه سرد و از رنگ و رو افتاده ، لیوان چایی ای که نه دلتُ گرم میکنه نه دلتُ میزنه.
بعضی روزها، روز هم آره هم نه عه . روز هم خوب و هم بد. هم نزدیک ِ نزدیک هم دور دور. هم ته دلت میلرزه هم سرت یخ میزنه.



+ از وقتی آمدیم این خونه ی جدیدمان و تویش گلاب به رویتان توالت فرنگی که بشود همه استفاه اش کنند داریم تازه میفهمم چرا توی فیلم های خارجینکی روزنامه و مجله هم میبرن اونجا! و حتی چطور بود که اون فامیلمون وقتی که بچه بودیم خونه ش رفته بودیم اونجا! شون مجهز به رادیو اف ام بود :دی خلاصه سرتان را بو نیاورم ، امروز که همونجور نشسته بودم و داشتم به تحلیل بعد های زمان و مکان میپرداختم در کنار نظریه گرم شدن جهانی زمین، اتفاقات چند ماهه ی اخیر هم در بک گراند ذهنم بود. اتفاقاتی که خلاصه اش میشود مقرون به صرفه ترین و پیش برنده ترین و کاتالیزور ترین کراشی که در طی این سالها داشتم . قضیه این کراش زرد رنگ معروف ما از ترم مهر پیش شروع شد و بعد به ترم اول دانشگاه و حتی قبلترش فلش بک خورد تا جایی که موجب ترند شدن هشتگ فرفری فرم زرد جان در هر جا که حضوری داشتم شد .

و حالا امروز مثل نقطه ای پایان میشد به قضیه نگاه کرد ، یا نگاه کردم ! هیچوقت از این نزدیک تر نبودیم اما هیچوقت از این دور تر به این قصه نگاه نکرده بودم . در مورد این مبحث انقدر نقاط پررنگ برایم پیدا شد که شما اصلا باورت هم نمیشود همش با یک کراش صامت که فقط با هر از گاهی زیر چشمی نگاه کردن صورت گرفته باشد . درسته من کلا آدم پشیمون شدن از تجربه چیزی نیستم اما این جز درس هایی بود که فکر نمیکنم روزی از اتفاق افتادنش ذره ای هم پشیمون شده باشم , حتی تو سخت ترین حالات روحی که میتونست و شد سرم اومد بازم مثل یک دگردیسی بهش نگاه کردم .

هر چند جوری منزوی ، گوشه گیر و حتی تا جاهایی دچار افسردگیم کرد اما باعث شد اگه میترسم برم لبه ی پرتگاه لاقل از تپه های کوچیک کوچیک بپرم و پریدن رو یاد بگیرم .

و حالا امروز جوری بود که هنوز نمیدونم . که هنوز نمیدونم چی میخوام . از الان دلم برای تمام اون روزها تنگ شده . برای اون آدم . برای اون همه استرس و شوق زندگی .


ای بابا اینهمه مقدمه چینی چرا میکنم :/ خلاصه من اونجا! نشسته بودم و با تمام فکرا عکسیُ تو اینستاگرام آپ کردم و شروع کردم به کپشن نوشتن براش و بعد انقدر دوسش داشتم که سه چار جای دیگه هم بدون اضافه و کم کردن یه کلمه پست کردم . و حالا آفلیون هم شریک این روز و این گنگی و گیجیم هست .


..


 تو میدانی 

که طوفان هراس 
دارم 
تو سیـنه

که این دل
از وداع 
با تو 
بیزاره 
سیه مو


         - سیه مو ،علی زند وکیلی 

من آدم الکی محدودی هستم و این یعنی خیلی الکی بعضی کارها رو معمولا انجام نمیدم ، بعضی لباس هام رو نمیپوشم ، بعضی از آهنگا رو گوش نمیدم و یا حتی عمدی بعضی کتاب ها رو نیمه کاره رها میکنم . البته این موارد ذکر شده فقط شاید بیانگر ده درصد از این خاصیت و اخلاق الکی محدودم باشه :دی 

خب فعلا از همین ده درصد بگیم تا فرصت هست ، خیلی وقتا این محدودیت ها رو گذاشته میشن تا یه وقتی من با شکستن و رد شدن ازشون آدرنالین خونم بالا بره . خب چون من آدم بیحوصله یا کم حوصله ای هستم و با کوچکترین حرکتی حوصله ایم سر میرود و برای درآوردن خودم از آن حالت باید اتفاقا جالبی بیوفتد که احساس غیرعادی بودن بکنم . خب چون سرعت بیحوصلگی بر ساعت من خیلی بالاست و در یک زندگی عادی و معمولی انقدر مرز برای شکستن پیدا نمیشود در گذر سالها مجبور شدم که دیوارهایی بسازم صرفا برای شکستن ! 

با این روزمرگی من میتونید یاد یه حکایت آموزنده ای بیوفتید که تویش یک حاکم ستمگر شیطان صفت ذغال چهره ای میآید و صداهایی تولید شده از عضو تحتانی را ممنوع میکند و بعد مردم انقدر درگیر ترکاندن آن کار و بوق زدن و به اصطلاح قانون شکنی میشوند که بلکل یادشان میرود خونشان در شیشه است از دست حاکم و برو بچ :دی 


خب اما قصه به این هپی اندینگ هم تصورش را داشتید تمام نمیشود ! یک وقتایی میشود میینی من ذخیره ی یک ماه مرز شکستنی را در یک روز تمام میکنم و فردایش حتی یک لباس دریغ از یک آهنگ یا حتی فیلم ممنوعه ای نیست که من بترکانم و هیجان بهم دست بدهد . اینطوری که بشود من غم باد میگیرم و میروم میخوابم و هی میخوابم و هی میخوابم . بعد یکهو به خودم میایم میبینم اینطوری خیلی بد شده دیگه ، اونوقت کم کم میرم آن کارهای محیر العقول های گنده ی ته گنجه که ترکاندنش کار هر وقتی نیست را در میاورم . مثل زدن موها از ته ، جابجا کردن کل دکوراسیون اتاق در نیم ساعت ، رفتن به جاهای عجیب غریب در زمان های عجیب غریب [ این یکی بشخصه اصلا توصیه نمیشود ، لطفا کوچکترا بدون حضور بزرگترها انجام ندهند مچکرم ] و غیره .

مثلا همین امروز که ساعت چهار و نیم پدر در قاب اتاقم ظاهر شد و گفت ، یعنی قشنگ زکی گفتی به خواب زمستونی گریزلی ها [ البته که پدرم اینطوری نگفت و اصلا اینو نگفت و یسری صحبت آذری داشتن با بنده و ازونجایی ترجمه ی تحت الفظی خیلی کار سبکی محسوب میشه سعی کردم فارسی سازی شده ی جمله ی پدرُ بیارم ] من هم از ادامه ی خوابم دل کندم و چشمامُ باز کردم و با خودم گفتم دیگه اینطوری نمیشه ادامه داد ! و پس از یک هنجار شکنی ناموفق [بخوانید یک و نیم قاشق سس مایونز روی سالاد ! ] سراغ یکی از آن کارهای ته گنجه ای رفتم و چهل و چند دقیقه ای کن فیکونی برای خودم توی اتاقم به پا کردم و بعدم فس افتادم روی تخت . هر چند هنوز بمب لباسی که توی اتاقم ترکیده را حوصله م نکشید جمع کنم ولی بازم جای جدید تختم خیلی حس خوبی دارد قربانش بروم :* تازه در لوکیشن قبلی یک پریز برق درست کنار بالشم داشتم و حتی با سیم ده سانتی شارژر گوشی هم باز آسوده خیال بودم و همان پریز تنها چیزی بود که مانع از کن فیکون کردن اتاقم بود که یهو با اینور آونور کردن کمد ها یک دلبر دو چشمی دیگر کنار موقعیت جدید احتمالی تخت خوابم دیدم ! آن ذوق من را حتی ارشمدیس موقع گفتن یافتم یافتم هایش نداشت ، البته ممکن است آن هیجان را رازی موقع کشف الکل داشته باشد نمیدانم :؟ :))) 



یادمه اون روز اولی که با آیدین راجب ایده ی این وبلاگ صحبت میکردیم انقدر فکرهای خوب و ایده های پررنگ تو ذهنم بود که با ذوق و شوق دنبال اسم این دفتر مجازی جدیدم بودم ، تو فکرام یه مجله ی باحال شده بود پر از تفسیر های عجیب و غریب زندگی به سبک خودم نه اینجوری که ماه به سال ازش خبری نگیرم ، نگیریم . بگذریم .  

خب تنبلی و از هم گسستگی سلول های تحتانی برای هر آدمی پیش میاد و مِن باب جبر ژنتیکی بهش دچارم  . واقعیت هم همینه با تمام احترامی که برای عقل و قدرت تفکر و انتخابتون قائلم ولی شخصیت شما بیشتر از هفتاد درصدش برآمده از بانک ژنتیکیتونه . فی الواقع به جز جبر جغرافیایی و زمانی که میدونستین دچارشیم گرفتار جبر ژنتیکی هم هستیم . 

البته وقتی زندگی رو اینجور بهش نگاه میکنم واقعا آزار دهنده و ناعادلانه ست . البته زندگی به طور کلی ناعادلانه هست هر جور که بخوای نگاه کنی  :)) . 

اینم هست که میگه کل شالوده شخصیت و رفتارها و اخلاق هاشُ انسان تو همون هفت سال اول زندگیش کسب میکنه و برای بقیه زندگیش مثل جوهریه که تو آب بچکونی عوض نمیشه فقط گسترده تر میشه . 

تازه همه ی اینا هست اگه بخوای منکر تاثیر قیافه و ساختار فرهنگی خانواده و جایگاهشون باشی . 


با تمام اینها من فکر میکنم اون موقعی آدم به شخصیت و انسانیت میرسه که سوای تمام اجبار های دورش خودش یه تعریف جدید از خودش ارائه بده ، وقتی که اون قدرت خود جدیدی که با انتخاب و اراده میسازه تمام اون ها رو میپوشونه . وگرنه که الان مثلا من خودم شخصا مث یه فیلمم که فراستی با نگاه کردن بش میگه مقواس کاغذه همش . هنوز تعریف جدید و ارادی از خودم ارائه نکردم . هنوز تو مرحله ی آقازاده بودن گیر کردم و به آقا بودن شخصیت مستقلم نرسیدم . 

آدم ها کلی بهانه برای کارهایی که انجام نمی دهند دارند ، برای از زیر کار در رفتن هایی که توی برنامه ریزی هایشان پیش می آورند ، برای پست های که نمینویسند ، برای خواب هایی که میبینند . راستی انیمیشن inside out را ببینید .
اما یک چیز نچسب و ناخوشایند تلخ سبز رنگی هم هست که اسمش وجدان هست ، همین چیز لوس با یک نگاه تمام آن بهانه ها کنار میزند و مستقیم توی چشم هایت نگاه میکند و میگوید ، احمقانه ترین بهانه های ده سال اخیر را همین الان شنیده و طوری میگوید که تو گویی جز این حقیقتی در جهان نیست . خب بعضی ها این چیز نچسب سبز رنگ را لابد ندارند ، یعنی بنظر من که نمیشود اما خب از کارهایی که میکنند و فکرهایی که نمیکنند جز این برداشتی نمیشود داشت ! راستی خوندم شهرزاد 26 قسمته آره ؟

این چیزها آنچنان مهم نیست ، مهم همان بود که من امروز صبح اون متری که برای اندازه گیری هدف هایم مهر امسال درست کرده بودم از توی کشو بیرون آوردم و شروع کردم به اندازه گیری خودم و کارهایم ، لزوما بخاطر اینکه از یک خواب فوق العاده پیچیده که در هر لحظه منطق موجود در خواب عوض میشد بیدار شده بودم . حتی توضیح و تفسیر این خواب  بعد سه ساعتی که ازش بیدار شده ام برای خودم هم سخت هست . در مورد پیچیدگی اش به یک راهنمایی کوچک بسنده میکنم ، مخلوطی از سیر روایی سریال گیم آف ترونز + فیلم جیمز باند - شبح + دی دریم شبانه از سیریوس بلک - شخصیت مورد علاقم تو هری پاتر + آهنگ متن فیلم امیلی ! حالا شما فکر کنید یک خواب بخواهد تمام این حس های اخیر را جمع کند و ازش یک فیلم برای من بسازد و نشان بدهد چی میشود که من سه ساعته از خواب شبانه/صبح آنه هم دل میکنم و شروع میکنم به فکر کردن به برنامه ریزی های چهار ماه قبلم ! 
خب داشتم میگفتم ، من آن متر مفروض را برداشتم و دیدم مهر - آبان - آذر - دی اش گذشته ، به عبارتی 120 روز ، 17 هفته ! و اگر قرار بود من در هر هفته یک قدم بردارم فقط ده قدم برداشته بودم . یعنی شما بشینی کلی برنامه بریزی ، کلی نقشه راه بکشی ، کلی فکر کنی آخرش ببینی فقط به دو سوم چیزی که باید میرسیدی رسیدی ! یعنی برای هدفی که چیده بودی تا تولد سال آینده ات بهش برسی ، تا تولد سال بعدتر آینده ات هم بهش نمیرسی ، شما بودی از خودت نا امید نمیشدی ؟ شما بودی جای من نمینشستی توی نت گوشی ات تند تند نمینوشتی که دو ماه تا سال نو مونده و من توی هفت هفته سیزده قدم رو به جلو میدوئم ؟
در واقع حتی اگر سیزده قدم را بردارم تا سال نو شرمنده خودم نمیشوم ، اما خب اگر به هر دلیل و عنوان و بهانه ای ! نشود ، مجبورم دوباره بشینم روبروی آن حس نچسب سبز رنگ مغرور و نگاه عاقل اندر سفیه تحویل بگیرم ! تازه این سیزده قدم به کنار ، کی میره اون همه راهُ تا دندون پزشکی ؟ کی دلشُ داره آخه بره ؟


+ کاش یکی بود تو دنیای واقعیم شبیه سیریوس بلک جان !
+ من بطور جدی ـی با شخصیت کتاب هایی که خوندم و فیلمایی که دیدم بیشتر زندگی کردم تا با آدم های دور و برم ! 
+ کاش بین این حجم گسترده شبکه اجتماعیا یه شبکه هم بسازن برای ما غیر اجتماعی ها ! 
+ اونجایی که آیدین توی پست قبلش داشت راجب فکرهای اضافه و کارهای از پیش تعیین شده و برنامه ریزی شده و تاکسی حرف میزد ، من داشتم به خودم فکر میکردم . فقط یک چیزی هم در مورد من بود که در مورد اون نبود ، من همیشه یک تَب اضافه گوشه ی ذهنم باز است که چگونه چیکار کنیم که با بقیه ی مردم کمتر حرف بزنیم / برخورد داشته باشیم . شاید باورتان نشود دقیق بخاطر همین مورد من ترجیح میدهم یک مسافتی رو بیست دقیقه پیاده کز کنم و استرس داشته باشم نکنه دیر برسم اما سوار تاکسی یا اتوبوس نشوم تا مجبور نشوم کنار کسی بشینم .
+ مریض نباشم یوخ با اینهمه علائم ؟

برای یه بلاگر که دنبال بهونس همیشه سوژه کمه . اما در واقعیت سوژه ها کم نیس ، هیچوقت نبوده . از همون موقع که صبح چشماش باز میشن و زیر بالش دنبال گوشیش میگرده سوژه ها ردیف میشن تا هذیون های قبل خواب وقتی داره به پرده ی اتاقش که مدام با چشمک های نور مغازه ی اونور خیابون روشن خاموش میشه نگاه میکنه .

سوژه ها هیچوقت کم نمیان و کم نمیارن مخصوصا اگه یه خونه تکونی و پشت بندش یه پیاده روی اربعین گذرونده باشه . اون وقت منتظر کسی نشسته که ازش سوال بپرسه . به شرطی که مثل همه نگه خوش گذشت ؟ یاد ما بودی ؟ زیارت قبول !

پشت صحنه ی این همه بی حوصلگی و بی انگیزه بودن برای حرف زدن همیشه پای کسی که باید بپرسد و نمیپرسد در میان است + کیبورد آماده و اینترنت به راه .

این عامل دوم ، علی الخصوص به تنهایی عامل کشنده ایه . چون وقتی کیبوردی نباشه یا سرور سایت خراب باشه یا حتی وقتی شارژر لپتاپ پیشت نیست مثنوی های هفتاد متنی از لبه های چشمت سرازیر میشن که داد میزنن تو رو خدا ما رو بنویس اما همونا اگه فرصت و موقعیت مناسب در اختیار باشه میرن یه گوشه بصل نخاع پتو میکشن رو خودشون و میگن ول کن بزار به خوابمون برسیم بابا .


بیایین در مورد مسافرت کردن صحبت کنیم . در مورد اینکه چرا میگن آدما رو تو سفر بشناسین .

نمیدونم والا . فقط اینُ میدونم که نصف بیشتر مردم تو مسافرت گند تر از هر تصوری که ازشون دارین میشن . حتی بدتر از اون موقعی که سهم ژله ـشونُ از یخچال ورداری بخوری و پررو بازی هم دربیاری . بیشتری اونایی که من تجربه هم سفر شدن باهاشونُ داشتم همینجورین . اینا به این منظور نیس که من تو مسافرت ها فرشته میشم و مث پروانه دور سر بقیه میچرخم نه . من لاقل میرم تو لاک خودم . هندزفری میزارم گوشم و از پنجره به بیرون خیره میشم . و به طرز مشکوکی هم کم حرف میشم . 

بهرحال تو هر ترازویی هم که بزاری کم حرفی بهتر از پرخاشگری نیست ؟ 

در کل همسفر داشتن مقوله ی پیچیده ایه . مثل نیمه ی گمشده در تاریخ همسفر گمشده هم داریم که باهاش ماکزیموم همپوشانی فکریُ داشته باشی . البته اگه باشه هم بدرد نمیخوره همون بهتر که گم بمونه . چون سفر ُ ساختن واسه موقعیت های پیش بینی نشده با ریکشن های پیش بینی نشده . اما در این بین همسفر بودن با آدمی که ازش خوشت نمیاد درست بیخ ریشت اصلا چیز خوبی نیست . 

اینکه تمام راه تو خودت مچاله باشی و فقط تحمل کنی . و سعی کمتر غر بزنی چون تقصیر اونام نیس , چون اونام از این وضعیت خوشحال نیستن , چون اونام مثل تو مجبور شدن .

زندگی سخته اما بعضیا سخت ترشم میکنن ، میشنوی آنتوان ؟ 

یادمه چند ماه پیش که فقط صحبت عوض کردن خونه بود ، من با خودم چند تا قرار گذاشتم برای بعد از خونه ی نو رفتن تا اینکه یه روز که لیست " کارهایی که بعد از رفتن به خونه ی نو باس انجام بدم " رو نگاه کردم متوجه شدم این حجم تغییرات دیگه انقلاب درونی و خودشکوفایی هم جوابشُ نمیده . کلا باید جمع کنم برم خانواده یه لونائه دیگه  به فرزندی قبول کنن . در واقع برای تغییرات همیشه دنبال مبدا مکانیم انگار . البته خیلیا شاید هنوز درگیر مبدا تاریخی و شنبه و اول ماه بعد و سال نویی و از ترم دیگه باشن . من حتی نصف شب هم اگه که از خواب میپرم و میرم دشّوری و تو آینه با خودم جلسه مشاوره ای میزارم به نتیجه که برسم دیگه اجراشُ واگذار نمیکنم حتی به صبح فردا بلکه از همون موقع تو خوابم پیگیرش میشم :دی 

بله داشتم میگفتم ، خونه ی نو حتی پتانسیل تبدیل شدن به انقلاب و تغییر حکومتم داره . شخصا فکر میکنم امام خمینی هر بار که تبعیدش میکردن اینور اونور بعد جا گیر شدن تو خونه ی نو با خودش میگفته به به تغییر کردن چه خوبه ، پاشیم بریم رژیم مملکتُ عوض کنیم . پاشیم بریم . 

البته بعضی ها طاقت تغییر و انقلاب رو ندارن و زود جا میزنن . مثلا همین تلویزیون قبلی ما ! تا دید ما درگیر کارهای خونه ایم سکته زد و مرد . یهویی . یعنی حتی سکته قلبیم نه که چارتا رگه ی سیاه بیوفته رو صفحه یا صداش خش پیدا کنه ، تو یه بعد از ظهر پاییزی بعد دیدن مختارنامه که خاموشش کردیم بعدش دیگه روشن نشد که نشد ، همونجا به دیدار حق شتافت . یه شتافتنی که تو این هاگیر واگیر چقد خرج بزاره رو دستمون بابت خریدن یه تلویزیون دیگه .

از پروسه ی خریدن تلویزیون جدید بگذریم که فعلا حوصله ندارم خوب غیبت مغازه ای که ازش خریدیمُ بکنم و حق مطلب ادا نمیشه . بالاخره تلویزیون جدیده نصب شد و افتتاح شد و شبکه ی آزمایشی اچ دی رو نگرفتُ و جونم براتون بگه یه هفته ای میشه مختار ندیدم :( همین که اگه بگی نه میمیرم ، عکساتُ میشینم , یکی یکی میبینم :(

خلاصه گذشت تا امروز که وسط جابجا کردن کارتون های خالی و جمع کردن روزنامه برگشتم به داداشم گفتم ، حیفه بابا این با این کیفیت یو اچ دیه این فقط آی فیلم نگاه کنیم , برم کابل HDMI بیارم فیلم ببینیم ؟ خلاصه بعد یه ساعت تونستیم کابلُ وصل کنیم و همون اول چون برادر جان نظری نداشت من هم هری پاتر باز کردم . خلاصه که من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم و تا چار بعد از ظهر میخ فیلم هری پاتر و دثلی هَلووز1 بودم. سایر قسمت های سری فیلمش بودم . نه که مجموعه کتاباشُ تا حالا چهار بار نخونده باشم , نه که خود همین فیلمُ هفت بار کامل ندیده باشم بازم خب میترسیدم این دفعه هشتمی اینا تو وزارت خونه گیر بیوفتن یا حداقل بشه یجاییش بلاتریکسُ کشت !

من اصلا شبیه اون دسته از هری پاتر بازای قفلی نیستم که نصف عمرمُ درگیرش باشم . من ازون دسته شونم که سه چهارم شونزده سالگی به بعدم و بعد کتاب هری پاتر و محفل ققنوس به این فکر کردم نکنه سیریوس نمرده باشه ؟ خدا نکنه بمیره و هزار بارم خودم کنار اون سالن افتادم و مردم . 

هری پاتر خوبه . در موردش بیشتر حرفی ندارم که بزنم . من میتونم بارها و بارها سری کتاب ها و فیلماشُ ببینم و باز هم احساس کنم که دلم میخوادش .


1 یادگاران مرگ . البته اینطور ترجمه روان شد وگرنه یادگاران مرگبار اصلشه . و در هر صورت کیه که دثلی هلووز رو به یادگاران مرگ ترجیح بده .

harry potter