A P H E L I O N

ببین اسیر این سکوت بد صدائیم

دوشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۲:۲۸ ق.ظ


بعضی روزا بلاتکلیفن، گیج و گنگ و سردند. نه میدونی چی میخوای نه میدونی چی خوشحالت میکنه. بعضی روزها خوبن، ازون آخرین بار ها اما تو نمیدونی قراره چیکار کنی. نگاه میکنی و میگی لبخند بزنم ؟ سرمو پایین بندازم بغض کنم ؟ دستامو بزارم رو چشام یا کاری بکنم که تا حالا نکردم ؟ حرفی رو بزنم که قرار نبوده هیچوقت گفته بشه ؟
بعضی روزا معلوم نیست چه خبره. مثل لیوان چایی ای میمونه که رو مرز از دهن افتادنه، نه لب دوز لب سوزه نه سرد و از رنگ و رو افتاده ، لیوان چایی ای که نه دلتُ گرم میکنه نه دلتُ میزنه.
بعضی روزها، روز هم آره هم نه عه . روز هم خوب و هم بد. هم نزدیک ِ نزدیک هم دور دور. هم ته دلت میلرزه هم سرت یخ میزنه.



+ از وقتی آمدیم این خونه ی جدیدمان و تویش گلاب به رویتان توالت فرنگی که بشود همه استفاه اش کنند داریم تازه میفهمم چرا توی فیلم های خارجینکی روزنامه و مجله هم میبرن اونجا! و حتی چطور بود که اون فامیلمون وقتی که بچه بودیم خونه ش رفته بودیم اونجا! شون مجهز به رادیو اف ام بود :دی خلاصه سرتان را بو نیاورم ، امروز که همونجور نشسته بودم و داشتم به تحلیل بعد های زمان و مکان میپرداختم در کنار نظریه گرم شدن جهانی زمین، اتفاقات چند ماهه ی اخیر هم در بک گراند ذهنم بود. اتفاقاتی که خلاصه اش میشود مقرون به صرفه ترین و پیش برنده ترین و کاتالیزور ترین کراشی که در طی این سالها داشتم . قضیه این کراش زرد رنگ معروف ما از ترم مهر پیش شروع شد و بعد به ترم اول دانشگاه و حتی قبلترش فلش بک خورد تا جایی که موجب ترند شدن هشتگ فرفری فرم زرد جان در هر جا که حضوری داشتم شد .

و حالا امروز مثل نقطه ای پایان میشد به قضیه نگاه کرد ، یا نگاه کردم ! هیچوقت از این نزدیک تر نبودیم اما هیچوقت از این دور تر به این قصه نگاه نکرده بودم . در مورد این مبحث انقدر نقاط پررنگ برایم پیدا شد که شما اصلا باورت هم نمیشود همش با یک کراش صامت که فقط با هر از گاهی زیر چشمی نگاه کردن صورت گرفته باشد . درسته من کلا آدم پشیمون شدن از تجربه چیزی نیستم اما این جز درس هایی بود که فکر نمیکنم روزی از اتفاق افتادنش ذره ای هم پشیمون شده باشم , حتی تو سخت ترین حالات روحی که میتونست و شد سرم اومد بازم مثل یک دگردیسی بهش نگاه کردم .

هر چند جوری منزوی ، گوشه گیر و حتی تا جاهایی دچار افسردگیم کرد اما باعث شد اگه میترسم برم لبه ی پرتگاه لاقل از تپه های کوچیک کوچیک بپرم و پریدن رو یاد بگیرم .

و حالا امروز جوری بود که هنوز نمیدونم . که هنوز نمیدونم چی میخوام . از الان دلم برای تمام اون روزها تنگ شده . برای اون آدم . برای اون همه استرس و شوق زندگی .


ای بابا اینهمه مقدمه چینی چرا میکنم :/ خلاصه من اونجا! نشسته بودم و با تمام فکرا عکسیُ تو اینستاگرام آپ کردم و شروع کردم به کپشن نوشتن براش و بعد انقدر دوسش داشتم که سه چار جای دیگه هم بدون اضافه و کم کردن یه کلمه پست کردم . و حالا آفلیون هم شریک این روز و این گنگی و گیجیم هست .


..


 تو میدانی 

که طوفان هراس 
دارم 
تو سیـنه

که این دل
از وداع 
با تو 
بیزاره 
سیه مو


         - سیه مو ،علی زند وکیلی 
  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • دوشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۲:۲۸ ق.ظ
  • لونیستوفر

نظرات  (۳)

  • سُر. واو. شین
  • وای سیه موی من :D 
    ما که نفهمیدیم چی شد مخصوصن آخراشو ... ولی اولاشو خوب فهمیدُم ! (با لهجه افغانی خوانده شود !)

    بهرحال من جز غرب گراهایی هستم که با وجود اینکه تک تک ذرات غرب گراست ، ذره ای نمیتوانم توالت غربی را درک کنم ... هرچند در سفر های خارجه ، به ناچار مستفید گشتیم ولی به طور کلی اگر روزی مهاجرت کنم همون کاری رو میکنم که عطاران در رد کارپت انجام داد . یعنی یه شیلنگ بایستی تعبیه گردد :دی 

    "حرفی رو بزنم که قرار نبوده هیچ وقت گفته بشه !" 

    شاهکاره !!! این بلاتکلیفی خیلی رو اعصابه ... وقتی نمیدونی اطرافیان چه انتظاری از تو دارند ... اونوقت دنیا جهنم میشه !! اتفاقات خوب ، پتانسیل بیشتری برای تبدیل شدن به هیولا ها را دارند ... وقتی ندانی در برابر آنها چه واکنشی اجباریست و کدام واکنش میتواند سرت را بر باد دهذ!
    خبری ازتون نبود ... زنده اید ؟؟
    پاسخ:
    پست های منم بخش کامنت داره ها :| 
    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی