A P H E L I O N

در میان تمام پست های بلند این روز ها ، گذری به افکار کوتاه و سرسری ام اگر بخواهم بی اندازم ، می شود این پست که حاصل یک پرسش ذهنی است ، ذهن من از من . 


در حالی که صدای اذان در فضا پیچیده و من در ماشین تنها دارم مسیر را طی می کنم ، صدای موزیک را هم که به صورت کلی کمی پایینتر از حد معمول بود ، کمتر می کنم ، تا جایی که به گوش نرسد ، این بین خودم از خودم می پرسم چرا این کار را کردم و جدای از تمام احکام و مسائل شرعی اش که در آن لحظه برایم مهم نبود . و جدای از اینکه می تواند یک عادت باشد که از روی تکرار در من ریشه کرده باشد . دلیل واضحی برای آن می بینم . 


احترام به صدای اذان ، احترام به آن ساعت شرعی و یا احترام به آن لحظه ی ملکوتی و هرچه که بخواهیم اسمش را بگذاریم ، واضح ترین دلیلی است که از هرکسی که بپرسی میتواند برایت بیاورد . از کودک 10 ساله تا پیر 70 ساله . اما سوال این بود ، عدم احترام من در این لحظه آیا نشانه بی احترامی من است ؟؟ این بین به دو صورت می توانم به ماجرا نگاه کنم ، مثل این است که بگوییم عدم تلاش من برای نجات فردی که در حال خودکشی است ، به معنی قاتل بودن من است ؟؟؟ و یا این که از زاویه ای دیگر بگوییم ، عدم سلام کردن من به تمام آدم هایی که نمیشناسم در حالی که سلام کردن من نشانه احترام است ، می شود نشانه بی احترامی من . 


در مورد اول شاید اختلاف نظر هایی باشد ، اما در مورد دوم تقریبا همه سر اینکه عدم احترام من نشانه بی احترامی نیست توافق نظر داریم . اما در این مورد ، آیا عدم اقدام من برای کم کردن صدای موزیک می شود بی احترامی ؟؟؟ 


ضمنا لازم به گفتن نیست ، اذان ، قتل ، سلام کردن و یا هر مثال دیگری صرفا می شود مثالی از دُزی که من در نظر دارم ، بجایش می توانستم بگویم مثلا یک مسئله ی تقریبا حساس ، یک مسئله کاملا حساس و یک مسئله بی اهمیت . 

مباحثی را که پیش تر مطرح کردم ، اکثر آن برمی گشت به همان مرحله اول و اساس و پایه های مساله ی آشنایی ، که اصلا چطور است و چه  می شود و چه چالش هایی پیش رو است ، منتها علیرغم حساسیت آن مرحله ، مرحله ی سخت تر آشنایی به زعم من می شود اینجا ، اینجا که شناسایی را انجام دادی ، همه چیز برایت اوکی شده ست و میخواهی آشنایی اتفاق بیوفتد ، حالا می خواهد درست یا غلط .

بر خلاف اکثر آدم ها و اکثر جاهای دیگر دنیا ، اینجا این مساله کمی بغرنج و به گونه ای آزار دهنده می تواند باشد ، به دلایلی که اکثر آن ها را می دانیم و مربوط به فرهنگ و دین و سیاست و حکومت و جامعه و از این دست عوامل خارجی ، و مواردی که ممکن است ندانسته بهشان دامن بزنیم و یا بی دلیل تکرار و انجامشان دهیم و عوامل داخلی بنامیمشان . 

مثلا می دانیم که سیکلی که طی آن رشد می کنیم و به سن نو جوانی و جوانی می رسیم و عاری از هرگونه جنس مخالف است ، میتواند در نحوه ی آشنایی ما و تصور ما نسبت به روش های آشنایی با جنس مخالف تاثیر بگذارد . و می گذارد . منتها نظر من این است که روی اشنایی ما با جنس موافق هم تاثیر می گذارد . که این می شود همان چیز هایی که میدانیم ، در کنار چیز هایی که نمیدانیم و به آن توجه نمی کنیم . چون برای ما عموما مهم نیست که وقتی پسر هستیم ، مورد توجه فلان پسر قرار بگیریم یا خیر ، یا وقتی دختر هستیم از طرف دختر دیگری پذیرفته شویم یا خیر ، عموما عدم رخداد همچین اتفاقی را یک چیز عادی میبینیم و دنبال پیدا کردن مشکل و یا ایرادی در صورت وقوع آن در خودمان یا طرف دیگر نیستیم . منتها اگر طرفمان مثلا وقتی به عنوان یک پسر پا پیش می گذارید دختر باشد و آشنایی اتفاق نیوفتد ، تمام مدت به عواملی که مانع اتفاق نیوفتادن این آشنایی شدند فکر میکنیم و به دنبال رفع عیب هستیم . مثلا حتما از مدل موهایم خوشش نیامد . یا شاید باید بجای بافت کاپشن چرمی که این روز ها مد شده است می پوشیدم . یا شاید چهره ام بد است . یا هیکل ام روی فرم نیست . و از این جور موارد . 

این بین اما قبل از مطرح شدن چنین چیز هایی باید بگویم اصلا بحث ما سر آن نیست . پاراگرف بالا صرفا جهت این بود که بدانیم ما آنچنان که باید روی نظام روابطمان مسلط نیستیم . 

برویم سراغ اصل موضوعی که برای آن اینجا جمع شده ایم . ( در حقیقت این متن نوشته ی من به خودم است و استفاده از این عبارت کارایی ندارد اما دوست دارم اینگونه بنویسم :| ) آنزیم آشنایی را همانطور که گفتم ، مجموعه تلاش ها و مسیر ها و اتفاقاتی در نظر میگیریم که جهت برقراری ارتباط بین شما و آن چیز که میخواهید رقم می خورد . مثلا تا چند سال پیش و حتی در حال حاضر میان گونه های نادری از انسان ها ، انداختن شماره داخل کیف و سبد خرید می شود یک نوع تلاش برای آشنایی ، البته نه از نوع ارزشمند آن . اگر بخواهیم خودمان را گول نزنیم ، اکثر ما خواستار برقراری ارتباط با جنس مخالف خودمان هستیم ، و یا بهتر بگوییم ، چالش اصلی ما برقراری ارتباط با جنس مخالف است و در دیگر ارتباط های اجتماعی ممکن است اینچنین دچار چالش و بحران نباشیم . پس در همین مورد هم حرف میزنیم . 

بیایید از افکار یک جوان درست قبل از اینکه دست به انجام همچین کاری بزند با خبر شویم : 
-از چه روشی برای باز کردن سر حرف استفاده کنم 
-اگر خوشش نیاید 
-اگر ضایع شوم 
-اگر جوابم را ندهد 
-اگر آبرو ریزی شود 
-اگر بگوید فلان کار را کن 
-اصلا برم چی بگم 
-اگه از من خوشش نباید چطور بحث رو جمع کنم 
-اگه برم و طوری حرف بزنم که فرصتم رو از دست بدم چی ، باید حسابی به چیزی که میخوام بگم فکر کنم . اما اینقدر وقت ندارم 
-حتما خودش یکی رو داره که خیلی بهتر از منه 
-شاید مامانش همین دور و بر باشه 
-اصلا از کجا معلوم هنوز مدرسه ای نباشه ، یا اینکه دانشگاه نرفته باشه و از من بزرگ تر نباشه 
-چطوری بدون اینکه یخوام بهش پیشنهاد بدم این چیزارو بفهمم 
-چطوری ازش بخوام قبل از اینکه باهم بخوایم وارد رابطه خاصی بشیم یا جواب نه بده یه وقتی رو واسه اینکه بهتر باهم رو به رو بشیم بذاره 
-اصلا اگه اینجوری باشه که همیشه باید وقتش رو واسه این چیزا بذاره حتما کلی آدم در روز این رو ازش میخوان 
-بیخیال اینم یکی مثل قبلی ها حالا چه اصراری داری تو پسر/دختر حتما سرش با یکی گرمه . اصلا تو براش اهمیتی نداری . 
-آره بابا اصلا اونقدر هم که فکر میکنم خوب نیست ولش کن 
-الکی خودم رو ضایع نکنم 
-...

معمولا چنین افکاری یا مشابه چنین افکاری در ذهن فرد ایجاد میشه که عموما به بیخیالی منجر میشه و فرد راهشو میگیره و میره . این افکار اما قطعا به نظر شما هم افکاری هست که برای هر فردی هر کجای دنیا اتفاق میوفته و اصلا نشانه ای از تاثیر فرهنگ و دین و سیاست و ... در اون وجود نداره . در حقیقت به نظر من تاثیر این موارد در پیامد هرکدام از اگر های بالا نهفته است . پیامدی بزرگتر از واقعیت خودش که بر اثر افکار عموم جامعه و جو حاکم بر اون متاثر از عواملی که به اونا اشاره شد بوجود میاد . این ناشی از وجود یک بازه و فاصله طبقاتی بسیار بزرگ بین نوع باور افراد هست . مثلا ممکنه شما به دختری پیشنهاد آشنایی خیلی مودبانه و در چهارچوب ادب بدی ، و دختر همین پیشنهاد رو نشانه ی گستاخی و بی فرهنگی و ضد اجتماعی بدونه ، و در عین حال دختر دیگه ای اون رو نشانه ادب و فرهنگ و پذیرفته بدونه و دختر دیگه اون رو چیپ و داهاتی گونه بدونه ، و نکته ی عجیب این بین تفاوت ظاهری و رفتاری این دختر ها باهم هست . در حالی که فاصله افکارشون باهم فرسنگ ها فاصله داره ، در ظاهر اون تفاوت خلاصه میشه به لباس کمی باز تر ، مانتو یا چادر یا شال پوشیده تر و رژ پر رنگ تر ، و یا در محیط دانشگاه این تفاوت ها هم به صفر میل پیدا میکنه ، در حالی که خارج از این سیستم ، خارج از سیستمی که به این افکار پوشش و رفتار خاصی رو معرفی و تحمیل کنه ، شما با دیدن اون افراد و دقت به رفتار اونجا میتونی از افکارشون به صورت نسبی و در حد نیاز مطلع بشی ، اینجاست که ایراد یک حکومت واحد بر افکار مختلف یا فاصله بسیار زیاد ظهور میکنه . البته در این زمینه .

در قسمت دیگه ای از این ماجرا ، جدای از حکومت ها ، سنت ها هستند که علیرغم متاثر بودن از حکومت ، عاملی غیر قابل نادیده گرفتن هستن . مثلا در سنتی که دوست دختر جایگاهی در اون نداره ، رابطه بین دختر و پسر فقط میتونه به صورت ازدواج شکل بگیره ، عدم وجود این تعریف باعث بوجود اومد فضایی میشه که در اون انواع خواسته ها در تقابل با هم در فضایی بدون چهارچوب مشخص قرار میگیرن . این فضا ضمن اینکه مارو در قسمت آنزیم آشنایی از جهت انتخاب درست آنزیم دچار مشکل میکنه ، بستری رو فراهم میکنه برای سوء استفاده از روابط و یا وارد رابطه اشتباهی شدن .
 (( حالا که این بحث پیش آمده لازم میدانم در این پرانتز چند خطی را به ایراد این فضای بدون تعریف و چهارچوب اختصاص دهم ، به عنوان مثال ، فضایی را متصور شوید که همه ی انسان ها در آن لخت هستند ، حرف نمیزنند ، چشمانشان بسته است و به صورت کلی واکنشی نشان نمی دهند . پر است از انواع انسان ها با اندازه های مختلف و رنگ های متنوع . حال از شما بخواهند آنهایی را که مذهبی هستند از آتئیست ها جدا کنید ، این بین ممکن است کمی زرنگی به خرج دهید و بروید سراغ بارزترین نشانه های افراد مثلا میدانید اکثر آن ها رنگ پوست تیره تری دارند افراد مذهبی ای هستند ، و یا بتوانید اعراب را از روی ظاهرشان تشخیص دهید ، یا از این دست مشخصه های ابتدایی ، اما در نهایت نمیتواند به هیچکدام از انتخاب هایتان مطمئن باشید ، صرفا میتوانید شانستان را بالا و پایین کنید ، تصور کنید اگر قرار بود دنبال آتئیست ها بگردید تقریبا تشخیص آن ها غیر ممکن بود ، اما اگر کمی چهارچوب را کوچکتر کنیم ، مثلا در فضای دیگری که شرایط اعضا همان باشد ، منتها شما بدانید همه شان آدم های مذهبی هستند ، از شما بخواهند مسلمان ها را از مسیحیان و بودایی ها جدا کنید . آن موقع تشخیص برای شما به مراتب آسان تر بود . مثلا چشم بادامی ها را میتوانستید به راحتی در زمره بودایی ها قرار دهید ، عرب ها و آنهایی که سیاه تر بودند و مشخص بود حوالی خاورمیانه زندگی میکنند را در زمره مسلمانان و آن سفید تر ها که روی صورتشان کک و مک های نارنجی بود را هم میان مسیحیان . این می شود زمانی که شما تعاریفی را از پیش برای فضایی مشخص کنید )) 
پس سنتی که در اون مثلا دوست دختر تعریف نشده ، در حالی که وجود اون غیر قابل انکار و نادیده گرفتن هست ، صرفا فضایی رو ایجاد میکنه بدون چهارچوب ، ما تعریفی برای دوست دختر نداریم ، نحوه برخورد با اون ، چهارچوب های رابطه و یا نحوه مراقبت خانواده از این شرایط رو هم نداریم چون به وجود اون اعتقاد نداریم . و این بین زمانی که همچین چیزی وجود داره ما اون رو به حال خودش رها کردیم ، هر رابطه به هر صورت درست و نا درستی شکل میگیره و پیش میره . این بین این ما هستیم که در تقابل با این فضا جهت آشنایی به اشخاصی که در این فضا وجود دارن دچار چالش خواهیم شد ، نمیدونیم کدوم انتخاب رو برای چه هدفی باید در نظر بگیریم ، نمیدونیم بر اساس چه معیاری میشه وارد چه رابطه ای با چه چهارچوبی شد ، صرفا یک رابطه تعریف شده ، و اون رابطه به آسانی قابل دست یابی نیست پس ما شروع میکنیم به برنامه نویسی به صورت غیر رسمی ، کاری که در دنیای نرمافزار اتفاق میوفته ، زمانی که مثلا ما به برنامه ای برای ارتباط باهم نیاز داریم اما در بستر اساسنامه سیستم عاملی که از اون استفاده میکنیم وجود همچین برنامه ای تعیین و پیش بینی نشده . پس برنامه نویس ها به صورت غیر رسمی شروع به انتشار برنامه ها میکنن که در اون سیستم عامل به اجرا در میاد ، این بین این برنامه ها ممکنه حامل ویروس باشن ، ممکنه باطری گوشی یا سیستم شمارو بیش از حد مصرف کنن یا به کلی سیستم شمارو خراب کنن . 

در مورد آنزیم آشنایی در این مرحله هم همینطور است ، فضای تعریف نشده باعث وجود خواسته های تعریف نشده ، واکنش های غیر قابل پیش بینی ، پیش روی های خارج از برنامه و خرابی ناشی از استفاده نا درست از اونها بشه . 
این که به راستی آنزیم آشنایی قرار است چگونه باشد و چگونه عمل کند مساله ی پیچیده ای است . منتهی نباید فراموش کرد ما صرفا در مورد چالش های این مسائل حرف میزنیم . میدانیم مثلا در محیط دانشکده میتوان با زیر نظر گرفتن همکلاسیمان یا در محیط فامیل با زیر نظر گرفتن فلانی کلی از آن اطلاعات به درد بخور بدست آورد که به ما جهت انتخاب و استفاده از آنزیم درست آشنایی کمک کند . 

باید  به این موضوع اعتراف کنم که متن بواسطه آن پرانتز اضافی از نظم خارج شد ، یعنی نمیتوانستم آن را حذف کنم . پس ترجیح بر این شد که متن را بهم بریزم و یک جور هایی بدون انتها و نتیجه آن را رها کنم و از موارد بسیاری صرف نظر کنم . پس متن را اینجا پایان میدهم . منتها سعی خواهم کرد به شکل دیگری و خلاصه تر در موارد بعدی از مطالبی که عنوان نشد استفاده کنم . 

از آنجایی که من همواره آدم کنجکاوی بودم ، وقت زیادی را برای آشنایی اختصاص دادم در سراسر زندگی ام ، حالا این آشنایی گاها مثلا آشنایی با چیزی بوده که جسم نداشته ، یا مثلا شیء بوده ، یا نوعی طرز تفکر بوده ، و خب گاها هم آدم ها هدف بوده اند . در مورد آدم ها این مساله کمی عجیب اتفاق میوفتد . 

در حقیقت از آنجا که آشنایی در مورد آدم ها دو طرفه اتفاق قرار است بیوفتد یک مقدار مساله پیچیده می شود . مثلا اگر بخواهی با نمیدانم تفکرات فروید آشنا شوی لازم نیست فروید بخواهد یا نخواهد ، خودت بخواهی می روی و آشنا می شوی . منتها اگر بخواهی با دختر همسایه آشنا شوی ، اینجوری نیست که بخواهد و نخواهد بتوانی آشنا شوی . حتما باید بخواهد . 
مساله یه اینجای ختم نمی شود اما . در نگاه اول خب اینطور است که خب هنوز هم پیچیده نیست . یا می خواهد یا نه دیگر ! اما پیچیده س . لا اقل این جا که ما زندگی میکنیم پیچیده ست . 

همانطور که گفتم زمان زیادی را صرف آشنایی کردم . در مورد آدم ها اما یکجور محدودیت و وسواس نمیگذاشت به راحتی باب آشنایی باز شود . یا اینکه باب آشنایی گاهی گشوده می شد اما چیزی در آن جهت آشنایی نبود . مانند فضای دیگری بود مثلا رمانی به زبان گینه ای باز کنی هیچ چیزی اش را نمیفهمی . آنگونه بود گاهی . 

به هر حال این بین مسائل و تجربیات و اتفاقات و نکات قابل تاملی بر سر راه من قرار گرفتند که قرار است اگر بتوانم طبقه بندی ای برایشان صورت دهم در این پست . البته میدانم قرار نیست اکثر متنی که مینویسم قابل فهم و درک باشد و ایراد از من است چون آن نظم اولیه را احساس نمیکنم در این رابطه و نمیدانم قرار است چگونه متن به نظم برسد . بگذریم . 


بیایید برای اینکه حداقل خودمان را گم نکنیم . یک طبقه بندی اولیه را متصور شویم . مثلا " پیش از آشنایی ،آنزیم آشنایی، آشنایی ،آنزیم جدایی، پس از آشنایی " . آن آنزیم ها که میبینید در حقیقت فرمول های آشنایی و جدایی را شامل می شوند که قطعا در فضایی قرار دارند ما بین مرحله پیش و پس خود . پس اسم آنزیم را برایشان انتخاب میکنیم . همینطوری . 


پیش از آشنایی :
پیش از آشنایی برای من وسواسی ترین لحظه هاست . یعنی پر شده است از انواع معیار ها و ضریب های متفاوت که کار را برای انتخاب سخت می کند . انتخاب یک نفر یا یک موضوع برای آشنایی ، زمانی که میدانی تا بخواهی وقت داری و تا یخواهی شرایطی که در آن قرار داری عوض نمی شود این انتخاب آسان می شود اما زمانی که در شرایط محدود تری قرار داری سعی می کنی انتخاب را با دقت بیشتری انجام دهی . اما آدم ها را که نگاه میکنی دنبال چیزی هستی بینشان که تو را وادار به خواستن کند . مثلا آن دختری را که آن طرف باجه می بینی چهره ی خوبی دارد . صدای دلنشیتی دارد . اما شخصیت و طرز فکر ساده ای دارد در عین حال . که البته نه اینکه نکته ی منفی ای باشد . صرفا در معیار های ذهن تو تناقض هست بین این چند مورد . یعنی چهره ش 10 امتیاز مثبت میگیرد و طرز برخوردش 10 امتیاز منفی . خب این سلیقه ای است پس اینطور نیست که بخواهد آدم بدی باشد یا خوب . منتها برای تو امتیازش می شود پوچ . و خب این یک پروسه ی ثابت است . مثلا زمانی که مدت زیادی تنها بودی . ضرایب این معیار ها تغییر می کند مثلا چهره اش دو برابر امتیاز می گیرد و طرز فکرش نصف . آنطوری می شود 15 امتیاز مثبت . همان دختر با همان ویژگی ها . پس پیش از آشنایی لحظه ای است که معیار ها و ضرایب مدام در حال بالا و پایین شدنند . مثلا وقتی دنبال کسی هستی که همخانه ات شود تا اجازه ها نصف شود . دیگر حالا قیافه ش آنچنان برایت مطرح نیست . بیشتر فوکوس میکنی روی اخلاق و رفتارش . در عین حال وقتی کسی را بخواهی برای پُز دادن و ظاهر سازی . اخلاق و رفتارش را میتوانی حالا برای آن چند ساعت و چند دقیقه تحمل کنی . بیشتر قیافه و اندامش برایت مهم می شود . یا حالا موارد دیگری که مشابه همین موارد هستند . 
نکته ی مهم در این مرحله اما زمانی است که ما همه ی این ها را باهم قاطی میکنیم به نحوی . مثلا از شخصی که برای ظاهر خوبش با او آشنا شده ایم توقع مشارکت در امور پیچیده تری مانند احساسات و افکارمان داریم . یا مثلا کسی را که برای پول و ماشینش با او آشنا شده ایم برای موارد دیگر هم مورد استفاده قرار می دهیم . منتهی ممکن است جواب ندهد . در حقیقت ما یا نمیدانیم دنبال چه چیزی برای آشنایی هستیم . یا در میانه فراموش میکنیم معیار های آشناییمان را و آنها را جایگزین میکنیم . که همین تنها نکته ی مهم این مرحله است . شناخت این معیار ها و اینکه به دنبال چه هستیم . مثلا برای من گشتن دنبال دختری که پای ثابت برنامه هایم باشد و هرشب بتواند بیرون خانه بخوابد امری بیهوده س چون نه برنامه ای دارم نه جایی که شب ها بروم . پس عملا گشتن به دنبال همچین چیزی برای آشنایی می شود عمل باطل . 

در عین حال باگ دیگر این مرحله می شود حباب هایی که در افراد وجود دارد . یا همان فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه :| ( مثل دیگری است مطابق آن چیزی که میخواهم منتها یادم نمی آید . یک چیزی است در مایه های نمیدهد خبر از سر درون یا همچین چیزی :| الان نزدیک ترین مثل همین بود که در یادم بود :| ) این می شود زمانی که افراد چیزی هستند که نیستند . مثلا پسری را تصور کنید که ادعای لات بودن دارد اما در خلوت خویش از سوسک می ترسد . شما با این تصور که بعد ها در نزاع های احتمالی آن شخص همراهتان باشد با او رفاقت می کنید اما در نزاع های احتمالی که بعدا اتفاق می افتد پر پر می شوید چون در آشناییتان این باگ وجود داشت . در مورد آدم های مذهبی اِ بی مذهب و آدم های پولدار فقیر هم همینطور . و مثال های دیگر . این هم می شود نکته ی دیگری که پیش از آشنایی میتواند از اهمیت برخوردار باشد . 

مورد بعدی هم میتواند عدم شناخت ما از خودمان و عدم آشنایی با انتظاراتمان باشد . یک نوع سردرگمی است . اینکه نمیدانیم اصلا چه کسی را برای چه چیزی میخواهیم . صرفا میخواهیم یک نفر باشد . این در ظاهر قابل بحث نیست . یعنی موردی است که از عدم آگاهی ناشی شده س که راه حلش می شود رسیدن به آگاهی نه چیز دیگری . اما در عین حال زمان دیگری هم این حالت پیش می آید . زمانی که این اتفاق بر اثر عدم اهمیت بی افتد . و یا در حالت پیچیده تری صرفا برگردد به همان کنجکاوی و خاص پنداری . یعنی به دنیال کیس متمایزی بودن . چیزی که به خودی خود هم تعریفی ندارد . تشخیص آن به آسانی ممکن نیست و یا گاها در این مرحله غیر ممکن است . مثلا ما میدانیم اگر برای ازدواج میخواهیم با کسی آشنا شویم در این مرحله چه چیز هایی نشانگر آن شخص هستند . و هرچه ما به دنبال مورد خاص تری باشیم این دامنه تنگ تر و گاها نا پدید می شود . یعنی ما میدانیم دنبال مورد خاصی هستیم . مثلا ظاهرش برای ما اهمیت دارد  . منتها آن چیز خاص ظاهرش نیست . مثلا قد و اندازه ش مهم است . منتها آن هم ملاک اصلیمان نیست . این حالت می شود حالتی که سخت می شود برایت ارتباط برقرار کردن با دیگران . همه ی توجه ت صرف پیدا کردن چیزی می شود که نمیدانی چیست . و سخت است خب . 



خب تا اینجا که نوشتم سعی میکنم چیز دیگری به این مرحله اضافه نکنم . همانطور که پیش بینی کردم سراسر چرند و پرند از آب در آمد که باید گشت دنبال چیز ها بین متن . برای مراحل بعدی سعی بیشتری می کنم تا بهتر بتوانم نگارششان کنم . این پست را در این مرحله می بندم . 

پیش تر در مورد آزادی مرغی گفته بودم . این پست پست مشابهی اما در موضوع متفاوتی قرار است باشد . 


my cats


گربه هایی که میبینید ، بچه گربه هایی هستند که چند وقتی است مهمان ها هستند . یعنی مهمان نیستند ، زندگیشان را همینجا آغاز کرده اند و احتمالا همین حوالی هم پایان می دهند . 

پیش تر در مورد زندگی مرغ ها ، نوع آزادیشان حرف زدم ، زندگی مرغ ها نوعی مثال و استعاره از زندگی های دیگر بود ، این یکی هم همینطور است ، زندگی مرغ ها و گربه ها به راستی برای من اهمیتی ندارد آنچنان ، شاید همین 3 تا که عکسشان را میبینید برایم مهم باشند ، یا اگر گربه ای را ببینم که یک پایش میلنگد یا مورد آزار قرار گرفته تاثیر بگیرم از آن اما به صورت کلی ، همینجا که نشسته ام هیچ دغدغه ای در مورد زندگیشان ندارم ، به دنبال سر و سامان دادن بهشان نیستم نمیخواهم بروم حقشان را از طبیعتی که برایشان نابود کردیم بگیرم . 

اما برویم سراغ اصل مطلب ، چند روز پیش داشتم فکر میکردم ، یعنی همینجور که نشسته بودم داشتم گربه را دستمالی میکردم و گاهی گاز میخواست بگیرد که من دستم را جا خالی میدادم ( جا خالی عجب لغت جالبی است ، جا خالی ) به این فکر میکردم که این محبت من ، ظلم به گربه هاست یا لطف ؟ برایشان غذایشان را آماده میگذارم ، جای خوابشان همیشه آماده بوده است ، در سرما و گرما برایشان همچیز محیا است ، به راستی این نوع از استعمار که من کردمشان طلم است یا لطف . منظورم این است که اینها بچه گربه هستند ، قرار نیست آلت دست انسان ها شوند ، این کار ها آن ها را با تمام به ظاهر محبتی که هست از روند رشد طبیعی شان دور می کند ، یعنی وقتی نیازی برای بدست آوردن غذا نباشد ، بدست آوردن غذا را یاد نمی گیرند ، وقتی نیازی برای جنگیدن سر جای خواب نباشد ، جنگیدن برای جای خواب را یاد نمی گیرند ، از یک طرف من دارم در ناز و نعمت بزرگشان میکنم و از طرفی دارم تمام ویژگی هایشان را به عنوان یک گربه ازشان میگیرم ، یعنی در نهایت تبدیلشان میکنم به موجوداتی که ناز می شوند میخوایند و غذا می خورند و من نمیدانم آیا اصلا این بد است ؟؟؟ 

بگذارید دوربین را کمی به طرف دیگری بچرخانیم ، پسر بچه ای را تصور کنید که از اول زندگی اش پدرش همیشه همراهش بوده ، غذا و جای خواب و کتاب و اسباب بازی و خلاصه همه چیز برایش همیشه محیا بوده . هرجا کم آورده است پدرش بوده است و اصلا نگذاشته پسر با مشکلات رو به رو شود تا حتی از دور ، فقط بشناسد مشکلات را ، حالا همه میدانیم پسر به چه چیزی تبدیل می شود به یک بچه ننه به اصطلاح که نمیتواند شلوار خودش را بالا بکشد ، تحت استعمار پدر . 

دوباره برگردیم به گربه ها ، در مورد گربه ها اما نمیدانم ، یعنی سخت است تشخیص آن که برایشان کدام بهتر است . درست مثل مرغ ها ، اگر بهشان کمک نکنم زندگیشان تا آخر عمر سخت خواهد بود و در نهایت شاید بگوییم به سختی عادت میکنند ، اگر بهشان کمک کنم جلوی پدید آمدن ویژگی های ذاتیشان را میگیرم . مثلا ویژگی جنگجو بودن را ازشان گرفته ام ، نُنُر بارشان آورده ام و در مقابل گربه های دیگر حرفی برای گفتن ندارند . نمیتوانند گلیم خودشان را در نبود من از آب بکشند و اگر من نباشم سختی چند برابری را تجربه میکنند در عین حال تا زمانی که من باشم زندگیشان از تمام گربه های دیگر به ظاهر بهتر است ، یعنی یک زندگی بدون دغدغه و تلاش های سخت جانکاه که میتوانند به نوعی از آن لذت ببرند . 

اگر بخواهیم به جنبه های منفی این استعمار بپردازیم میتوانیم بگوییم : 

اول از همه گربه ها در مورد خودشان و این که چه کسی هستند چیزی یاد نمیگیرند . که اصلا سوال ! چرا باید یاد بگیرند اگر نیازی به یادگیری آن ندارند و اصلا چه چیزی تعیین کننده ی آن تعریف است . شاید آن تعریف خودش تعریف اشتباهی باشد که در اثر استعمار و توالی حاصل شده است . مثلا اول همه گربه ها زندگیشان خوب و خوش بود و سپس به این شکل در آمد و حالا این گربه ها زندگی اسیل خودشان را دارند تجربه میکنند !

دوم اینکه وقتی گربه ها را اینطور تحت استعمار بزرگ میکنی گربه ها بواسطه عدم شناخت توانایی هاشان و محیط اطراف دور نمیروند ، یعنی گربه هایی نیستند که از شعاع 50 متری خانه دور تر بروند و از چیز های دیگر لذت ببرند چون هیچوقت این نیاز برایشان پیش نیامده که بخواهند بروند و از طرفی اگر بروند نمیتوانند نیاز هایشان را در جای دیگر متناسب با آن عدم شکل گیری شخصیت رفع کنند . پس تمام طول عمرشان محدود می شود به همین چند متر فضا . که دو سوال پیش می آید . 1 . اصلا از حضور در این فضا میتوان برای همه عمر لذت برد . 2 . اصلا آیا جابه جا شدن در اصل لذت جایی دارد ، یعنی اینکه صرفا گربه ها از این خانه به خانه دیگری بروند نشانه ی خاصی از زندگی بهتر و رشد و نمو است ؟ 

این بین مسائل ریز و درشت دیگری هم هست که میتوان در جنبه های منفی آن ها را جای داد منتهی آن نکات اصلی همین ها هستند . یعنی چیزهایی که مستقیما با اصل همان استعمار سر و کار دارند . 


با همه ی این حرف ها که زدیم اگر بخواهیم نگاه کلی و کوتاهی داشته باشیم باید بگوییم گربه ها از این استعمار بیشتر از آنکه رنج ببینند لذت می برند ، درست مثل مرغ ها شاید ، از طرفی اما من آزادی و شخصیت آن ها را تصاحب میکنم ، بدون اینکه خودشان بدانند و در عین لذت بردن از این ماجرا ، حالا اصلا آیا این مساله دیگر مهم است وقتی خودشان نمیدانند ؟؟؟ مثلا کدام یک از شما حاضر است تحت استعمار قرار بگیرد در صورتی که همه چیز از آن به بعد برایش مهیا و فراهم باشد و دیگر دغدغه ی رنج آوری را تجربه نکند ؟؟؟ خیلی از ما همین حالا هم تحت استعمار های کوچک و بزرگی هستیم که از وجود خیلی هاشان رنج میبینیم حتی . 

فضای مجازی اساسا همیشه مقصر است ، مقصر تمام کاستی ها و کاهلی های ما در زندگی مان . یعنی یک نفر از یک نفر دیگر طلاق هم که بگیرد میگویند فضای مجازی خانواده ها را تحت تاثیر قرار داده است . یا اگر بچه درس نخواند میگویند فضای مجازی بچه را از درس انداخته است . یا اگر یک نفر به یک بچه تجاوز کند حتما نشانه هایی از فضای مجازی درون این ماجرا هم پیدا می شود . و خلاصه تمام رفتار ها و اتفاقات بد زندگی هامان را ربط می دهیم به فضای مجازی و آن را مقصر میدانیم و خب که چه اصلا این موضوع به خودی خود اصلا هیچ چیزی نیست . نه مدرکی است نه نشانه ای هست هیچ چیزی نیست جز اینکه ما ذاتا انقدر ضعیف النفس و نادان هستیم و آنقدر نیروی در خفی ( خفا ؟ ) مانده داریم که منتظر یک اشاره یا برخورد هستیم تا شلیک شویم . 

مگر مثلا قبلا که فضای مجازی نبود بچه ها درس می خواندند ، یا خانواده ها طلاق نمی گرفتند یا به بچه ها تجاوز نمی شد ؟ این بین شاید بگویید در مورد طلاق بزرگترین عامل همین است که باعث رواج آن شده و همچنین ماهواره . ولی من به جد اصرار دارم بزرگترین عامل ازدواج اشتباه ما است نه ماهوازه و فضای مجازی . اتفاقا طلاق اتفاق درستی است . که ما کاری با آن نداریم حالا . 

من دیدم بعضی ها می گویند باید فضای مجازی را کنار بگذارم تا به زندگی ام برسم . منتها متوجه این موضوع نمی شوم که چه تداخلی میان زندگی کردن و فضای مجازی وجود دارد . و اصلا اگر به آن از جنبه ی اعتیاد نگاه کنیم چرا فضای مجازی مظلوم واقع شده است این بین . فضای مجازی شیشه و کراک نیست که کم و زیادش ضرر باشد . فضای مجازی خیلی ها را نجات می دهد از زندگی پوچشان . به خیلی ها چیز یاد می دهد بدون اینکه چیزی از آن ها بگیرد . وقتی را که میخواستی بری پیش دوست های نادانت و دوتایی در خیابان راه بروید و مغازه ها را نگاه کنید تبدیل میکند به وقتی که در هر ثانیه میتواند حامل اطلاعات ارزشمندی برایت باشد . نمیدانم چرا همچنان فکر میکنی فضای مجازی در زندگی ات تاثیر منفی دارد ، در کجای فضای واقعی میتوانی مستقیما تفکرات افراد را لمس کنی ؟؟ ذهن افراد را بخوانی ، بدون ترس حرف ها را بزنی ؟ 

اینکه فضای مجازی ماهیتا چیز منفی ای است یا مثبت . من اصرار به مثبت بودن آن دارم . خصوصا برای انسان های منزوی و درونگرا ، شاید بگویید خب این که بد است فرصت نمی دهد انسان های درونگرا برونگرا تر و اجتماعی تر شوند . ولی خب خیلی خوب است اتفاقا که به آدم در بعضی موارد آپشن هایی میدهد که آدم مجبور به ارتباط با آدم هایی که نمیفهمتشان و حرف زدن باهاشان عامل عذاب است رو به رو نشود و به نوعی اجتماعی نشود . اجتماعی شدن در اجتماعی که مریض است صرفا مبتلا شدن به مرض است . 

شاید بگویید خب این فضای مجازی میتواند اعتیاد آور باشد ، میتواند وقت تو را خیلی بگیرد . تو را درگیر خودش کند و از پیشرفت باز بدارد . من موافق هستم . فضای مجازی میتواند کاری کند که انسان اهم و مهم زندگی اش را از یاد ببرد ، لذت را فدای پیشرفت کند . یا اصلا مسیر های فرعی که در اختیارت می گذارد باعث شود مسیر های اصلی را گم کنی . که اصلا این که مسیر های اصلی چه هست جای بحث دارد . من موافق این هستم که فضای مجازی میتواند آثار بدی به همراه داشته باشد . اما آثار بد فضای مجازی ماهیت بدی ندارند . صرفا مواردی هستند که باعث می شوند شما از موارد دیگر باز بمانید و این برای شما می تواند آنقدر که باید خوب نباشد . مثلا جای اینکه بروی یک حرفه ی کاربردی یاد بگیری وقت خودت را برای گشت زدن در فضای مجازی هزینه می کنی . این باعث می شود کمتر از آنچه که باید از وقتت بهره ببری و این باعث سقوط ارزش سهامت به عنوان یک انسان ممکن است بشود در جامعه و سبک زندگی امروز ما . یعنی وقتی را که میتوانستی درس بخوانی و مثلا در رشته ی بهتری قبول شوی . بین درس و مطالعه در مورد موجودات فرازمینی و سیارات دیگر تقسیم کردی . ماهیت کاری که کردی بد نیست . بهره ای هم که از وقتت بردی ممکن است بیشتر از حالتی بوده باشد که صرفا درس می خواندی . اما واحد آن بهره واحدی نیست که به کارت بیاید . مثلا اگر پیچ و مهره را واحد پول در سیاره مریخ فرض کنیم . شما بهره ای به اندازه 1000 پیچ و مهره برده اید که شما را آدم پولداری در مریخ می کند ولی نه اینجا . امیدوارم متوجه مفهوم کلام شده باشید . 

نظر من به صورت کلی همین بود . من فضای مجازی را مقصر ، بد ، مضر و اضافی نمیدانم . به لزوم وجود آن ایمان دارم ، آن را جدا از فضای واقعی و زندگی واقعی نمی دانم . منتها روشی که ما از آن برای بهره وری از این فضا استفاده می کنیم را کار آمد نمیدانم . یعنی فاصله بیش از اندازه جامعه مجازی و جامعه حقیقی باعث می شود عملا شما نتوانید در فضای مجازی آن بهره ای را که می برید در جامعه حقیقی مورد استفاده قرار دهید . مثلا می توانید از امروز وقت خود را به یادگیری یک زبان خارجی در محیطی که فضای مجازی در اختیارتان قرار میدهد و نا محدود است اختصاص دهید . اما این کار را نمی کنید و می روید می گردید دنبال دختر و پسر های دیگر تا با آنها چت کنید و لذت آنی را تجربه کنید . یا صرف دیدن و لذت بردن از پست های اینستاگرام می کنید . لذت را ترجیه دادن نه تنها در فضای مجازی در خیلی جاهای دیگر از نتایج بهتر جلوگیری می کند و این مختص فضای مجازی نیست . بر میگردد به توانایی شما ، به قدرت شما از استفاده از چیز ها و به اندیشه شما . اگر فضای مجازی به شما ضرر می رساند این شما هستید که قابلیت دریافت این ضرر را دارید ، و هرجای دیگری که فضای مشایه برقرار باشد شما دوباره و دوباره ضرر میکنید چون بهره وری را یاد ندارید . اگر مثلا در فضای مجازی سر شما کلاه می رود این شما هستید که ساده لوح هستید ، اگر ساعت خواب شما را بهم ریخته است این شما هستید که در زندگی برنامه ریزی ندارید ، اگر باعث شده است نسبت به همسرتان سرد شوید این شما هستید که انتخاب درستی نکرده اید و ....