A P H E L I O N

از آنجا که به یک پست کوتاه برای از بین بردن این وقفه نیاز دارم . بیایید در مورد پراید خریدن حرف بزنیم . پراید خریدن استعاره ای است از دلار خریدن ، از سکه خریدن و این سبک خریدن ها . 


زمانی که در اطرافمان کسانی را میبینیم که از این جور خریدن ها انجام می دهند . نسبت به آنها سوء ظن پیدا می کنیم . که چقدر آدم بدی هستی . چقدر تو دلال و مفسد اقتصادی هستی . اما من با این سوء ظن موافق نیستم . کسی که پراید یا سکه و یا دلار می خرد ، دارد یک خرید منطقی و یک فضای امن برای سرمایه اش محیا می کند ، قبل از اینکه به فکر دلالی یا حواشی آن باشد . ما که این کار را نمی کنیم در حقیقت داریم هر روز برای این نخریدنمان پول می دهیم . 20 میلیونمان می شود 10 میلیون . چون با 20 میلیونمان دلار نخریدیم . اگر با 20 میلیونمان دلار خریده بودیم . الان 20 میلیونمان اندازه 20 میلیون 4 ماه پیشمان ارزش داشت . نمی توانیم بگوییم اگر فلانی دلار نخرد ، 20 میلیون ما 20 میلیون میماند . چون اگر می تواند بخرد . دیگر نمیتوانیم بگوییم نخر که 20 میلیون ما 10 میلیون نشود . یا اگر فلانی می تواند پراید را 20 میلیون بخرد و 40 میلیون بفروشد . اگر می تواند . نمیتوانیم بگوییم نکن . باید نتواند . از آن طرف اولین ایده های ما هم مثل همین ایده ی اول که اگر بخریم گران می شود . اگر نخریم ارزان می شود است . مثلا می گوییم پراید را نخرید تا ارزان شود . چطور قرار است ارزان شود ؟؟ اصلا منطقی نیست وقتی دلار گران می شود . هیچ جنسی با نخریدن ارزان شود . یا می گوییم ماشین و موبایل و لپتاپ و فلان نخریم تا بازار متعادل و قیمت ها منطقی شود . این ما نیستیم که نباید بخریم . این قیمت ها هست که نباید نا متعادل شود . مثلا ما همه میدانستیم که هیچ گوشی موبایلی با دلار غیر دولتی وارد نشده و در بازار نیست . آنوقت چه بررسی ای لازم دارد وقتی که همه گوشی ها قیمتشان 5 برابر شده ؟؟ و میگویند صبر کنید تا ارزان شود . اصلا روی چه حسابی باید صبر کنیم تا ارزان شود ؟؟؟ کی صبر کردیم و ارزان شد ؟؟ اصلا وقتی دلار دارد می رود بالا و پول ما کم می شود . چطور هی صبر کنیم که کمتر شود ؟؟ روی چه منطقی باید صبر کنیم ؟؟ با توجه به چه نشانه و از روی دیدن کدام بارقه ی نور باید صبر پیشه کنیم ؟؟؟ ما نمیتوانیم برای مدت 1 سال از زندگیمان فقط صبر کنیم و خودمان را وارد بازی ای کنیم که ته آن یا قیمت ها کمی کمتر از خیلی زیاد می شود . و یا اینکه کلا دیگر پوشک بچه هم نمیتوانیم با پولمان بخریم . نمی شود که همدیگر را سرزنش کنیم که تو چرا میخری جنس گران را . چون آخرین بار که نخریدم . دیگر بعدش اصلا نتوانستم بخرم . آخرین بار که میتوانستم با 5 میلیون یک گوشی و یک دوربین خوب بخرم و نخریدم . حالا با 5 میلیون هیچکدامشان را تکی هم نمیتوانم بخرم . این خیلی عجیب است که از کسی بخواهیم سکه و دلار و ماشین و این چیز ها را وقتی که میتواند بخرد ، نخرد . 

خب ، نمیدانم چند نفرتان تیغ به دست این چند روز را رو به روی مانیتور نشسته اید تا ببینید اگر معیار هایتان با معیار هایی که در این پست قرار است بگویم مطابقت دارد ، تیغ را بکشید . اما همین ابتدا می گویم که در این پست نه از معیار و نه از حد خبری است . در حقیقت این پست 4 امین تلاش من برای نوشتن قسمت آخر "چطور می شود که خودمان را می کشیم" است . من حالا 3 پست کامل دیگر با عناصر و معیار های مختلف دارم که هر کدامشان منطقی و معقول به نظر می رسد . و این خوب نیست . خوب نیست چون وقتی قرار است خودمان را بکشیم بهتر است خیلی خوب و کامل این کار را بکنیم . باید تر و تمیز انجامش دهیم و برایش جای اظهار نظر یا قضاوت نگذاریم . برای همین هم به کلی از مشخص نمودن هرگونه مرز و معیاری صرف نظر می کنیم . همانطور که نمی توانستیم در مورد مردم بلژیک نظر بدهیم در مورد همسایه یا هم اتاقی مان هم نمیتوانیم نظر بدهیم و در نهایت این امر یک درک شخصی است . 


پس حالا که دیگر از مرز و معیار و حد خبری نیست ، و نمیخواهیم هم مثل سریال ها و فیلم ها آخرش به این نتیجه برسیم که همچیز خوب است و این کار اَخ است ، باید طور دیگری این مطلب را جمع کنم . 


از جمله های اخلاقی خبری نیست ، من فکر می کنم کشتن خودم خیلی فرصت خوب و شاید بهترین شانسی است که در زندگی ممکن است نسیب من شود . اما نمیخواهم از این فرصت بیهوده استفاده کنم . نمیخواهم زمانی از آن استفاده کنم که از دختری نه می شنوم و یا زمانی که میبینم نمیتوانم سیستم و موبایل و بقیه چیز هایم را ارتقاء دهم . در عین حال وسوسه می شوم از آن برای رساندن یک پیام اجتماعی استفاده کنم ، مثلا بروم خودم را از روی پل در حالی که یک بنر در دست دارم که روی آن نوشته "دلیل مرگ من عبور نکردن شما از روی پل عابر پیاده است" بی اندازم . فکر می کنم اینطوری از فرصتم بهتر استفاده کرده ام . اما برای من پشیزی ارزش ندارد اگر بعد از مرگ من همه از روی پل عابر عبور کنند . یا هر اتفاق اجتماعی دیگری که با مرگ من حاصل شود و من در آن شریک نباشم . پس به نظرم قرار نیست اینطور خودم را بکشم . می توانم از این فرصت زمانی استفاده کنم که کلی قرض و بدهی دارم و اگر نمیرم بقیه عمر را باید در زندان باشم و یا در به در ، فکر می کنم میتواند من را مجاب کند ، اما شاید هم نه ، باید اول چند ماهی را در زندان باشم تا بتوانم خوب تصمیم بگیرم . میتوانم از این فرصت زمانی استفاده کنم که روی صورتم اسید پاشیده اند ، نمیدانم چرا :| ولی خب ، به نظر موقعیت خوبی می آید برای کشتن خودم . یا می شود مثلا اینطور در نظر گرفت ، بعد از اینکه دچار کهولت سن شدم ، قبل از اینکه توان این کار را از دست بدهم و بعد از سومین باری که اختیار ادرارم را از دست دادم فرصت خارقالعاده است برای این کار . 


در نهایت اما فکر می کنم بهترین زمان برای این کار زمانی است که دیگر کاری برای انجام دادن ندارم ، و متناسب با آن دلیلی برای زنده ماندن . رسیدن به این نتیجه کار دشواری است ، نمیتوانی در 23 سالگی به این نتیجه برسی . نمیتوانی در 18 سالگی دیگر کاری برای انجام دادن نداشته باشی . نمیتوانی یک نفر را که دو ماه یا 3 سال است میشناسی بکنی تنها دلیل زنده ماندن و .... دلایلی از این دست . 


پست تمام شده است ، این بین مساله ای میماند که ما اصلا به آن اشاره نکردیم اما نقش پر رنگی در کشتن خودمان دارد . اینکه اساسا زندگی چه ارزشی دارد ، چه اهمیتی دارد به چه دلیلی خودمان را بکشیم یا چند سال زنده بمانیم یا کی بمیریم و یا هرچه . من فکر می کنم درست می گویید . ارزشی ندارد که کی و چرا خودمان را می کشیم ، اما من با زنده بودن حال می کنم ، ترجیح می دهم چند سال دیگر زنده بمانم و تجربه های دیگری کسب کنم هرچند کذایی و پوچ و هرچند بی اهمیت و بی ارزش ، من حالا زنده بودن را ترجیح می دهم . ممکن است در اواسط دهه چهل سالگی مردن را ترجیح بدهم و بمیرم . مساله بزرگی نیست . بر خلاف عموم فکر می کنم لازم نیست تلاش برای زنده ماندن را اصل بدانیم و همیشه به دنبال دلیلی برای زنده ماندن باشیم . من حالا دلیلی ندارم ، میتوانم خودم را بکشم و همه چیز تمام شود ، میتوانم صبر کنم تا شاید بتوانم کاری کنم ، در هر دو حالت به اندازه مرگ یا زندگی یک اورانگوتان اهمیت دارید . 

( در مورد پاراگراف آخر ، این همه ی ماجرا نیست ، ارزش های ساختگی ما میتوانند اهمیت پیدا کنند ، در پست دیگری به ارزش ها و اهم و مهم های زندگی سعی می کنم بپردازم ) 

خب ، در پست اولی تقسیم بندی فرضی مان را انجام دادیم ، ذکر این نکته را ضروری میدانم که فرضیات پست اولی صرفا در حد همان فرضیه هستند ، یعنی ممکن است شرایط کلا طور دیگری باشد و به این سادگی در چند جمله قابل توصیف نباشد اما خب من صرفا هر کشور را با توجه به شناختی که اکثرمان چه درست و چه نا درست از آن کشور داریم نماینده یک گروه از عوامل معرفی کردم . 


حالا می توانیم برویم سراغ اصل موضوع ، یعنی ببینیم مثلا به عنوان یک ایرانی چطور می شود که خودمان را می کشیم ، در نگاه اول این خیلی موضوع ساده ای است و اگر با همین فرمان مملکت جلو برود می شود جزو بدیهیاتی که حتی دیگر از هم نمی پرسیم و اگر فردا روزی کسی را در خیابان ببینیم که دارد طناب دارش را روی پل عابر آماده می کند خیلی ساده از آن می گذریم و برخوردمان طبیعی است و گاها ممکن است به اراده ش غبطه بخوریم . 


اما خب در عین حال خودکشی هیچوقت موضوع ساده ای نبوده ، چون بعدش معلوم نیست و هرچیزی که بعدش معلوم نیست موضوع ترسناکی است ، مثلا شما یک کوچه را اگر اشتباه بپیچید بعدش می شود دنده عقب بگیرید ، و خب این ترسناک نیست ، یا یک خروجی را اشتباه بروید می شود مثلا 2 ساعت وقتتان تلف شدن و اعصاب خوردی که باز هم ترسناک نیست هنوز . اما چیز هایی که بعد آن معلوم نیست خب ترسناک است . و وقتی ترسناک است یک منطقی وارد عمل می شود که هی شرایط را سبک سنگین می کند تا جلوی ما را بگیرد که نکنیم ، چون ما اساسا به صورت غریزی پا در مسیر تاریک نمی گذاریم ، مثلا ممکن است راه خانمان یک میانبر داشته باشد اما ما 23 سال از مسیر اصلی آن که روز اول آن را یاد گرفتیم رفت و آمد کنیم و هیچوقت به پیدا کردن آن میانبر فکر نکنیم ، یا مثلا 74 سال از یک نوع پنیر برای صبحانه استفاده کنیم . یا از همینجور کار ها که می کنیم چون بلدیمشان و در کنار آن ها کارهایی است که نمی کنیم چون تا به حال نکردیم و برایمان کمی ترسناک است در مسیری که نرفته ایم قدم برداریم . کش ندهیم دیگر این را . 


به ترتیبی که گفتم خودکشی برایمان یک جور بازی در می آورد . منظور از بازی در می آورد این است که برای اینکه ما خودمان را بکشیم ، باید به یک سری سطوح در یک سری معیار ها دست پیدا کنیم . مثلا من به درصد مشخصی از نا امیدی در کنار درصد مشخصی از بدشانسی و مقدار مشخصی از بدریختی و یک تصادف منجر به فلج از گردن به پایین نیاز دارم تا خودکشی برایم معنا پیدا کند . حال البته این قضایا با هم مقداری همپوشانی هم دارند ، مثلا ممکن است آن تصادف من را از کمر به پایین فلج کند اما در عین حال درصد نا امیدی ام طوری باشد که آن فاصله کمر تا گردن را جبران کند :| 


طرحی که مد نظرم است این است ، فرض می کنیم همه چیز با یک حس بد شروع شود ، ذهن ما چند مسیر موازی را برای شناخت و برخورد با آن پیش میگیرد و در هر مسیر خب معیار هایی وجود دارد که مورد سنجش قرار می گیرند ، مانند یک الگوریتم خطی می توانیم آن را فرض کنیم که ذهن آن ها را از پیش یا دارد یا ندارد و می سازد و یا دارد و ترمیم یا آپدیت می کند . حالا مثلا میخواهیم حس بد را اجرا کنیم ببینیم چه می شود ، الگوریتم ها به صورت چند تایی یا تکی اجرا می شوند ، مثلا الگوریتم اول چک می کند : آیا درد در جایی از بدن وجود دارد ؟؟ خیر . پس دیگر سراغ سوال بعدی که درد در کجا وجود دارد نمی رود و دیگر کار به آنجا که حالا درد چگونه رفع می شود نمی کشد . و کل الگوریتم با اولین گزینه ای که پاسخ آن نیاز گزینه را برآورده نکند از دور خارج می شود . به نظرم خیلی جالب می شود اگر واقعا اینطور باشد . اصلا چرا نباشد . تصمیم دارم طرحش را بکشم و بعدا نشان می دهم . طرح پیچیده ای است چون دو تلاش اولم نا موفق بود . 


میخواهم بگویم فکر می کنم الگوریتمی که منجر به خودکشی می شود هم همینطور است و در بین همین الگو ها قرار دارد ، این بین نکته قابل توجه برای ما گزینه های این الگوریتم و مقداری که هر گزینه برای سبز شدن چراغش نیاز دارد است . 


در ضمن مانند هر سیستم عامل و برنامه ی دیگری مغز ما هم پر از ایراد و باگ است ، و از آنجا که برنامه نویس آن عمدتا خودمان هستیم و یا با الگو برداری از برنامه های دیگران ( همان تفکرات و عقاید دیگران مثلا ) آن ها را دریافت می کنیم، مطمئنا در این مورد هم باگ هایی وجود دارد ، از جمله آن ها می توان مثلا به این اشاره کرد که معمولا ما اولین الگوریتمی را که در آن ایرادی نبینیم ، همان الگوریتم درست تلقی می کنیم ، این مانند یک حلقه در برنامه نویسی عمل می کند که به محض رسیدن به اولین جواب حلقه را متوقف و جواب را نشان می دهد ، که ایراد به آن از 2 ناحیه وارد است ، اول اینکه اصلا اینکه آن الگوریتم درست عمل کند ، دلیلی برای درست بودن پاسخ آن نیست ، مثلا ما میخواهیم برویم شمال ، میگوییم شیر یا خط بندازیم اگر شیر آمد برویم ، بعد شیر میآید و الگو درست عمل کرده ولی خب الگو از بیخ الگوی درستی نیست :| در اینجا هم الگوریتم میتواند گزینه هایی را در خود جا داده باشد که تناسبی با خواسته و جواب آن نداشته باشد و در عین درست عمل کردن الگوریتم به پاسخ درستی نرسیم ، از طرف دیگر و به فرض صحیح بودن الگوریتم ، ما خودمان را از دیدن پاسخ های دیگر و در اکثر مواقع بهتر محروم می کنیم ، به این شکل که مثلا بارها خودمان را دیده ایم که تصمیماتی گرفته ایم که به نظرمان درست بوده اند ، اما شخص دیگری در همان موقعیت تصمیم دیگری می گیرد که تصمیم ما جلویش مسخره بازی به نظر می آید ، این زمانی اتفاق می افتد که ما تا جلوی دماغمان را میبینیم و به محض رسیدن به اولین پاسخ بی قید و شرط آن را عملی می کنیم . 


حالا ربط پاراگراف بالا به بحث ما چیست ، قبل از اینکه ربطش را بگویم به نظرم پاراگرف بالا یکی از نقاط عطف این موضوع است و من دوستش دارم و از نوشتنش لذت بردم و لازم دیدم یک بار در پست دیگری خیلی ماشینی ذهن را بررسی کنم و پیوندی بین طرز فکرمان و طرز فکر ماشینی ایجاد کنم . 

اما ربط آن در این است که ما از همین مسیر برای به نتیجه رسیدن برای کشتن یا نکشتن خودمان استفاده می کنیم . و خب باید بدانیم چه میزان امکان خطا برایمان وجود دارد ، به هر حال قرار است بکشیم خودمان را و این طبیعی است که بخواهیم این کار را دقیق انجام دهیم :| 


خب ، احساس می کنم برای این پست کافی است و نمیتوانم بیشتر از این اطلاعاتی را در این پست فرو کنم . هرچند انتظار داشتم همچیز در پست دومی به پایان برسد اما انگار پست سومی لازم دارم برای این کار . در پست بعدی دیگر می رویم سراغ گزینه ها و مقدارشان . 

همه روزه تعداد زیادی از انسان ها اقدام به خودکشی می کنند ، یک روز هم هست که اصلا روز خودکشی هست ( نه روزی که در آن خودکشی کنیم البته ، مثل روز اعتیاد مثلا ) که خب ما اصلا مناسبتی کار نمی کنیم و قرار نیست تا 10 سپتامبر برایش صبر کنیم . 


طبق آمار ها که می توانید آن را از ویکیپدیا پیدا کنید و ببینید ، متوجه می شویم خودکشی مسئله پیچیده ای است ، مثلا انتظار نداریم بلژیک را در رده 23 جدول ببینیم و در عین حال کره شمالی 28 ام جدول باشد ، یعنی با منطق و اصولی که برای خودکشی عموما در نظر میگیریم دلیلی ندارد یک بلژیکی یا یک ایسلندی خودکشی کند ، اما میبینیم که می کند :| نکته ی دیگری هم که توجه من را جلب می کند این است که آمار ها نشان می دهد خودکشی مرد ها بیشتر از زن ها بوده تقریبا در تمامی کشور ها و این یکی هم مقداری عجیب می نماید از آن جا که ما انتظار این را نداریم که پسر هامان دل نازک تر از دختر هامان باشند یا پسر هامان بیشتر مورد آزار و فشار روانی قرار بگیرند نسبت به دختر هامان . این ها را گفتم که بدانیم کلا از چهارچوب و قواعد ذهنیمان باید صرف نظر کنیم فعلا تا بتوانیم با روی باز به استقبال بررسی این موضوع برویم . 


خب بیایید حالا با چند فرض شروع کنیم ، فرض اول این است که مثلا من در ساحل عاج زندگی می کنم ، مشکلات زندگی ام طبعا آنقدر زیاد هستند که در ابتدا اصلا تصوری از رفاه و امنیت ندارم و هر لحظه ممکن است چه به عنوان مرد یا زن به من توسط عده دیگری بدون پیگرد قانونی تجاوز شود و در من ویروس اچ آی وی کشت شود :| خب این اصلا لازم به بررسی ندارد و موضوع پیچیده ای نیست ، قانون بقا را میتوانیم برایش در نظر بگیریم و کاملا سازگاری دارد با آن چون بالاخره اگر امروز خودت را نکشی ، فردا یا از بی آبی یا از تجاوز یا از ایدز یا از مریضی و هزار دلیل قابل توجه دیگر میمیری و این خودکشی ات را بسیار منطقی می کند . 


فرض دوم این است که ما مثلا در کره شمالی زندگی می کنیم ، در کره شمالی دیگر خطر تجاوز را میتوانیم لحاظ نکنیم ، در عین حال آب و غذا هم به صورت بخور و نمیری پیدا می شود و آن چنان از نظر بقا مردم در خطر انقراض قرار ندارند ، با این حال در روز های خوبشان پا به پای ساحل عاج میتوانند خودشان را پر پر کنند . این جا میتوانیم کمی بیشتر در مسائل انسانی داخل شویم و روزمرگی و امید به زندگی را وارد داستان کنیم . مثلا به عنوان یک شهروند کره شمالی شما بدون توجه به اینکه واقعا بدانید در دنیا چه خبر است و چه انسان های عقب مانده ای هستید و از چه چیز هایی محروم ، باز هم انگیزه خودکشی دارید از این جهت که امروز و دیروز و فردایتان کلا یک شکل است و اصلا وجود تقویم توجیهی ندارد و کسی از کسی نمی پرسد امروز چند شنبه است . روزمرگی در هر جای دنیا بلای جان است . و این درحالی است که در آنجا مسئله زمانی سخت تر می شود که خروج از این روزمرگی تقریبا ممکن نیست . 


فکر می کنم یک تقسیم بندی جالب در مورد این دو فرضمان تا الان این است که ساحل عاج را یک اتفاق کاملا جسمی و مادی و کره شمالی را یک اتفاق روانی و غیر مادی نظر بگیریم . 


اما فرض سوم را خودمان در نظر می گیریم ، ما اینجا نه شرایطمان مانند ساحل عاج است نه کره شمالی شده ایم هنوز ، اما در عین حال از آگاهی نسبی رنج میبریم و مسیر رو به سقوطمان عامل تمیز دهنده مان است برای خودکشی ،  مسیر رو به سقوط مهم است ، مثلا در ساحل عاج اگر مسیر را صعودی در نظر بگیریم و از منفی 80 به سمت منفی 20 میل کند ، نا امیدی انچنان توی چشم نمی زند اما ما اگر خودمان را 12 در نظر بگیریم و در حال سقوط به 3 میتوانیم به طریقی خودمان را نا امید تر از آن ها تصور کنیم و این جالب است . از طرفی ما نسبت به محرومیت هایمان آگاه تریم و میزان آگاهیمان با میزان داشته هایمان تناسبی ندارد اما در کره شمالی این مورد اختلاف فاحشی درش وجود ندارد . پس به صورت کلی میتوانیم خودمان را همان دور بر در نظر بگیریم . اما در آمار ها میبینیم که آن چنان هم همان دور و بر نیستیم که دلایلش را در پست بعدی خواهم گفت . 


فرض چهارم هم که می شوند فنلاندی ها و سوئدی ها و بلژیکی ها ، بر خلاف فرضیات قبل که آسان تر بود قضاوتشان اما در این مورد کار کمی سخت است ، همانطور که در هر فرضی که پیش رفتیم از سطح به عمق نفوذ کردیم ، در اینجا شاید در عمقی قرار گرفته باشیم که دیگر نوری برای دیدن قضایا نمانده باشد ، پس تیری در تاریکی رها می کنیم ، من فکر می کنم دلایل خودکشی در این طبقه کمی شخصی تر شده و جنبه ی کلی اش را از دست می دهد ، مثلا ما به راحتی می توانیم بگوییم در کره شمالی روزی 4 نفر به دلیل نا امیدی نسبت به آینده خودکشی می کنند . اما در بلژیک توزیع اینطور صورت نمیگیرد ، ممکن است از 4 نفر یک نفر عذاب وجدان داشته باشد ، یک نفر در رسیدن به هدفی ناکام بوده باشد و یک نفر کسی را از دست داده باشد و شرایط روحی خوبی نداشته باشد و .... . 



حالا به توجه به این متن میتوانیم به سراغ اصل مطلب برویم و کمی ریز تر و جزء به جزء تر همه چیز را بررسی کنیم . اما در این پست دیگر نمیخواهم بنویسم چون طولانی است و خسته شدم الان . پس پست بعدی می شود ادامه این پست با رویکرد دیگری نسبت به همین موضوع  و با توجه به فوندانسیونی که الان برایش اجرا کردیم . 

چند ساعتی بود که شب از نیمه گذشته بود، بالاخره جاده تموم شد و گفت دور می‌زنم برگردیم، گفتم پس من پیاده میشم چند دقیقه‌ای آسمون رو ببینم. همگی پیاده شدیم و کش‌وقوسی به خودمون دادیم و دیگه دلمون نیومد که دوبار سوار ماشین شیم تا به اون مثلا آخرین آبادی‌ای که توش امکان اسکان بود برگردیم. گفت اینجوری نمیشه ‌یکی تا صبح بیدار بمونه بقیه‌مون بخوابیم گفتم من کارم بیدار موندنه. سه نصف شب بود، دنبال چوب گشتیم تا آتش روشن کنیم و من اگه گرگی چیزی دیدم زیرپوشم رو بزنم به سر چوب و با اون آتش روشنش کنم و تا روستا بدوئم. و هی دنبال چوب گشتیم و هی تنه درخت پیدا کردیم و عجب فراوانی نعمتی بود وسط ناکجاآباد. صندلی رو پشت به باد و رو به آتش گذاشتم و به شعله‌ها نگاه می‌کردم، به زرد و نارنجی شدن‌های پیاپی، به تنه درخت گیلاسی که حرفش بود از خودش گاز عجیبی متصاعد می‌کنه که مثل بنزین می‌مونه، به خاکستر شدن و تقریبا مطمئن بودم به هیچ رسیدم. کم‌کم که پچ‌پچ کردن‌هاشون آروم گرفت حالا فقط صدای جرقه زدن چوب و هر از گاهی صدای زیر و رو کردن چوب‌ها با چوبی که فرمانده می‌دونستمش بود.

حالا فرقی بین نگاه کردن به شکل گنبدی‌مانند آسمون شب یا زردی شعله آتش نبود و ذهنم شروع کرد با پیش‌پا افتاده‌ترین مسائل و ازم پرسید: چرا از تنهایی و سکوت و سیاهی این شب بدون صحبت‌های بی‌سروته بقیه ممکنه بترسم، بعد گفت: حالا اگه جدا از بین این شعله‌ها صورت کسی رو ببینی چی؟ و من شروع کردم به فکر کردن راجع به قیافه‌ها و آدم‌هایی که ممکنه سرشون از آتش بزنه بیرون و جز اولین آدم‌ها یاد دختری افتادم که زمانی ازش خوشم میومد اما مسائلی پیش اومد و دیگه نمی‌شد ازش خوشم بیاد. مونولوگی از آریا ذهنم رو پر کرد: ترس عمیق‌تر از شمشیر می‌بره. کسی که از باخت بترسه، از قبل باخته. ترس عمیق‌تر از شمشیر می‌بره. ترس عمیق‌تر از شمشیر می‌بره.

..

شب دوم هم به مانند شب اول به آتش روشن کردن و خوابیدن بقیه و صندلی پشت به باد و رو به آتش گذشت، این بار بین درخت‌ها زاویه دیدم به آسمون شب محدود شده بود به شدت بهم خوردن برگ‌ها و به جز صدای جرقه زدن چوب‌هایی که حالا ذغال شده بودن صدای پیچیدن باد توی شاخه‌ها و شرشر چشمه کوچک کنار دستمون اضافه شده بود. دوباره به هیچ رسیدم و حوصله‌م سر رفت و به آدم‌ها فکر کردم. به محالی که می‌تونست اتفاق بیوفته ولی تا امروز نیوفتاده بود ولی من جز به جزءش رو حفظ بودم فکر می‌کردم. من بیشتر از اینکه از آدم‌ها خاطره واقعی داشته باشم پرم از این تخیلات و دیالوگ‌های پر شور و بی‌منطق و گاها انقدر با خودم زمزمه‌شون کردم که باورم شده. حتی می‌تونم مثل یک خاطره واقعی بهش فکر کنم و یادم بیاد چی پوشیده بودم، کی چی گفت و بعدش چه اتفاقی افتاد.

بهش فکر کردم، توی ذهنم قرار بود بعد مدت‌ها بی‌خبری یک‌هو ببینمش و بریم و اون پاستا سفارش بده و من به لیمونادی چیزی راضی بشم، چون قرار نبود اونجا باشم. به شعله‌ها نگاه کردم و داستان رو گذاشتم از اول پخش شه، اتفاقی دیدمش و شد آنچه نباید میشد و رفتم توی ذهنم لیموناد رو سفارش بدم که دیدم روی میز داستانم این بار پر خرده چوب و خزه‌ست و کاسه کوچک سیاهی. به‌جای سفارش پاستای همیشگی شروع کرد حرف زدن و چوب‌ها رو هم چید و کاغذی زیرش گرفت و با دقت آتشی روشن کرد، روی میزی که من هزار دفعه پیش با خودم فکر کرده بودم سرم رو می‌ذارم و به غذا خوردنش خیره می‌مونم. ناخودآگاهم داستان رو هر جور که می‌خواست عوض می‌کرد، حرف‌ها رو، ترتیب وقایع و حتی پایان‌بندی هندی اون خاطره‌ی ساختگی مسخره رو.

..

امشب اما نه دسترسی به دیدن شکل گنبدی آسمون دارم، نه کپه چوبی برای آتش زدن و خیره موندن به شعله‌ها و به آدم‌ها فکر کردن. هوا خفه و ساکن و گرمه، چند هفته‌ای میشه که پتو و روتختی‌ام افتادن زمین و اراده‌ای برای مرتب کردنشون نیست، شب‌ها خوابم نمی‌بره و روزها خوابم نمی‌بره و انقدری دل ندارم توی این هوای گرفته و گرم و بی‌حوصله به آدم‌ها و ترس‌هام فکر کنم. نهایتا توی ذهنم پر شده از بداعه دیروز و آتش روی میز و حرف‌های صد من یه غاز و هذیون جف هنمن کی بود.