A P H E L I O N

بیایید اینطور فکر کنیم ، من نماینده 20 نفر از شما هستم ، یعنی هنوز نیستم ، اصلا اینطوری بگذارید بگویم ، من نامزد نمایندگی 20 نفر از شما هستم ، خب . 


حالا برای اینکه اکثریت رای ها را بدست بیاورم ، باید سعی کنم نظر اکثر شما ها را جلب کنم ، برای اینکار دو راه حل وجود دارد ، یا اینکه من عملا عقاید و نظراتی دارم که تابع اکثر شما ها هست ، و یا ندارم و تظاهر می کنم که دارم . در این مرحله اما این مهم نیست که چه راهی منجر به نتیجه می شود . 


برای انتخاب نامزد مورد علاقه خود ، معمولا چندین معیار را در نظر می گیریم و مطابق آنها نامزد ها را حذف می کنیم تا به نامزدی برسیم که بیشترین همپوشانی را با معیار های ما دارد ، 


در عین حال باید این را بپذیریم که نباید دنبال یک نامزد بی نقص و کامل در اکثر زمینه ها باشیم چون چنین چیزی وجود ندارد ، مثلا مانند نامزد ازدواجمان که بی نقص نیست اما برتری هایی دارد که می توان نقص هایش را نادیده گرفت هر نامزد دیگری هم همینطور می شود در موردش کار کرد . 


خب ، پس وقتی کل جامعه را در نظر میگیریم ، زمانی که یک نامزد به یک نماینده بدل می شود ، یک نماینده بی نقص نیست ، از 100 معیار و نظری که برای شما 20 نفر مهم بوده است ، ممکن است 90 تا و یا در شرایط کمتر بهتر ، 20 30 تا داشته باشد . اینطور می شود که نماینده شما ، بیشترین تطابق را با نظریات شما داشته است . اما بیشترین تطابق به معنای اتفاق نظر و تطابق زیاد می تواند نباشد . 


در مرحله بعد و زمانی که نامزد تبدیل به نماینده شده ی شما 20 نفر ، قرار است در مورد موضوعی تصمیم گیری کند . طبعا شما انتظار دارید تصمیمی گرفته شود ، که حداقل باب طبع 10 + یک نفر از شما باشد ، تا این نمایندگی معنا پیدا کند . اما این تصمیم میتواند تنها باب طبع یک نفر ، یا 4 نفر از شما 20 نفر باشد . و این اتفاق تکرار شود ، چون موضوعات مطرح شده همان نقص های کوچکی بودند که به ازای برتری های دیگر نادیده گرفته شدند . و اینطور می شود که نظر اقلیت بر اکثریت برتری پیدا می کند . در عین حال هم ایرادی در کانسپت و طرح دموکراسی دیده نمی شود چون تعدادی از نفرات یک نفر را در یک انتخابات به نمایندگی انتخاب کرده اند . 


حالا ، این نقص ها و برتری ها را طور دیگری ببینیم ، مثلا اگر یک جنس از عقیده یا نظری را از تمام نامزد ها بگیریم ، دیگر آن عقیده و نظر معنایی در انتخاب نامزد نهایی پیدا نمی کند و در آن زمینه هیچوقت مطابق انتظار جامعه تصمیم گیری نخواهد شد در آینده . 


مثلا فرض کنیم در یک روستای 200 نفری ، قرار است برای احداث تاسیسات مختلف هر روز تصمیم گیری شود ، خب مردم 10 نفر را قرار است به عنوان نماینده انتخاب کنند . 20 نفر نامزد قرار است داشته باشیم ، اما قبل از نامزد شدن باید به تایید کدخدا برسند ، حالا اگر کدخدا از بین روستایی هایی که در بالا دست روستا زمین دارند نامزد ها را تایید نکند ، یعنی نامزد ها فقط از روستایی های پایین دست روستا هستند ، حالا 20 نامزد داریم که از پایین دست روستا هستند ، از این 20 نفر در یک انتخابات کاملا سالم و قانونی و بدون شک و ابهام ، 10 نفر نماینده انتخاب می شود ، حالا این 10 نفر نماینده قرار است در روز های کاری شان نسبت به احداث تاسیسات در مکان های مختلف روستا تصمیم گیری کنند . این که تاسیسات مجهز تر در پایین دست تاسیس شوند اصلا تعجب بر انگیز نیست . ضمن اینکه در این مثال خاصیت مکانی اصلا ملاک نیست . 


احتمالا اگر جوانی بین 20 تا 25 ساله باشید ، تا بحال به عنوان کار آموز یا کار کرده اید ، یا پیشنهاد شده بهتان که بیا کار کن رزومه و تجربه می شود .

در حقیقت مردمان سرزمینم فکر می کنند یک جوان 20 تا 25 ساله که دانشجو هم هست ، نون نمی خورد و نیازی به حقوق مادی ندارد و فقط کافی است از نظر معنوی و تجربی تغزیه شود :| 

کارآموزی اتفاق جالبی است ، می روی در جایی ، با انگیزه و دوبرابر هر کارگر و کارمند معمولی آنجا کار می کنی ولی هیچ حقوقی دریافت نمی کنی ، در نهایت درست زمانی که قرار است از پوستین کارآموز خارج شوی و به یک کارمند بالغ تبدیل شوی دیگر نیروی کار نمیخواهند و بعد ها متوجه می شوی یک کارآموز دیگر جایت را گرفته است . 

حتی گاها اتفاق می افتد که شرکت ها فقط کارآموز می خواهند ، یعنی حتی لازم نیست چیزی بلد باشی ، فقط کافی است کارآموز باشی ، در اینطور مواقع معمولا کارآموز همان کارگر ساده معنی می دهد . یعنی جوانی که عموما سربازی نرفته و از جیب خانواده تامین می شود ، اما می آید برای شما کار های ساده و بیخودیتان را انجام می دهد که بعد تر پیشرفت کند و ارتقاء شغلی پیدا کند ، اما نمیداند شما فقط کارآموز می خواهید . 

کارآموزی کلا موقعیت عجیبی است ، مثلا خودت را زمانی پیدا می کنی که 3 ماه است هر روز یک کار ساده اما زمان بر را در بایگانی یا حسابداری انجام میدهی ، که همان کار را هم هر آدم ساده ی 13 سال به بالایی با یکبار گفتن یاد می گیرد ، و اگر به خودت نیایی ممکن است سال ها در آن موقعیت کار آموزی کنی و در نهایت با حقوق 3 باک بنزین بازنشسته شوی . 

بعضی اوقات هم پیش می آید که وارد جایی می شوی ، کاری که می کنند را از خودشان هم بهتر بلدی ، چون همه آنها میان سال های بی انگیزه ای هستند که هیچوقت نتوانستند خودشان را با پیشرفت تکنولوژی تطبیق دهند ، اما تنها کسی که هیچ حقوقی دریافت نمی کند باز هم تویی ، چون تو کارآموزی . 

اما همه ش اینطور نیست ، مواردی هم پیش می آید که چیز هایی یاد میگیری ، مثلا کار با یک دستگاه یا یک نرم افزار را یاد میگیری ، چیزی که در یک ویدئو 10 دقیقه ای یوتیوب هم یک هندی با انگلیسی دست و پا شکسته میتواند بهتر از صاحب کارت یادت بدهد . اما همان را هم یاد میگیری تا فقط همان را انجام دهی و میان کمبود نیرو و کمبود بودجه شرکت یک توازنی برقرار کنی . 


کارآموزی یک اهرم است برای زمانی که از تو میخواهند کاری را مفت انجام دهی ، ولی همزمان میخواهند زیر دین آنها باشی و فکر کنی داری قدم های رو به جلو در زندگی ات بر میداری . انگار داری ماهی اندازه حقوقت به آنها می دهی که این حس را به تو بدهند که تو هم کار و زندگی داری و آماده ی ورود به دنیای بزرگتر و پیشرفت و ترقی هستی . 

ولی نه . اگر میتوانی یک کاری را درست و به کیفیت هر کارمند دیگری انجام بدهی ، این که سربازی نرفته ای و یا دانشجویی و یا کم سن و سالی و یا زن و بچه نداری ، هیچکدام به معنی این نیست که نباید حقوقی را که برای آن کار در نظر گرفته شدی به تو ندهند . 
کار آموزی درست در مقطعی که آموزش در آن نیست شود دیگر نو لانگر کار آموزی نیست و صرفا کار است . اگر کار آموزی هستید که 2 ماه است چیز جدیدی یاد نگرفته اید و تاکید کارفرمای شما این است که همین ها که یاد داری را مسلط شو ، همین ها که یاد داری همه ی آن چیزی هست که قرار است یاد بگیری :| 

پست تمام شد اما لازم به ذکر است : 

ممکن است شما واقعا گیج و خنگ باشید و اینکه چیزی یاد نگرفته اید یا حس کارگری دارید درست باشد اما مقصر آن خودتان باشید . 

چند ساعتی بود که شب از نیمه گذشته بود، بالاخره جاده تموم شد و گفت دور می‌زنم برگردیم، گفتم پس من پیاده میشم چند دقیقه‌ای آسمون رو ببینم. همگی پیاده شدیم و کش‌وقوسی به خودمون دادیم و دیگه دلمون نیومد که دوبار سوار ماشین شیم تا به اون مثلا آخرین آبادی‌ای که توش امکان اسکان بود برگردیم. گفت اینجوری نمیشه ‌یکی تا صبح بیدار بمونه بقیه‌مون بخوابیم گفتم من کارم بیدار موندنه. سه نصف شب بود، دنبال چوب گشتیم تا آتش روشن کنیم و من اگه گرگی چیزی دیدم زیرپوشم رو بزنم به سر چوب و با اون آتش روشنش کنم و تا روستا بدوئم. و هی دنبال چوب گشتیم و هی تنه درخت پیدا کردیم و عجب فراوانی نعمتی بود وسط ناکجاآباد. صندلی رو پشت به باد و رو به آتش گذاشتم و به شعله‌ها نگاه می‌کردم، به زرد و نارنجی شدن‌های پیاپی، به تنه درخت گیلاسی که حرفش بود از خودش گاز عجیبی متصاعد می‌کنه که مثل بنزین می‌مونه، به خاکستر شدن و تقریبا مطمئن بودم به هیچ رسیدم. کم‌کم که پچ‌پچ کردن‌هاشون آروم گرفت حالا فقط صدای جرقه زدن چوب و هر از گاهی صدای زیر و رو کردن چوب‌ها با چوبی که فرمانده می‌دونستمش بود.

حالا فرقی بین نگاه کردن به شکل گنبدی‌مانند آسمون شب یا زردی شعله آتش نبود و ذهنم شروع کرد با پیش‌پا افتاده‌ترین مسائل و ازم پرسید: چرا از تنهایی و سکوت و سیاهی این شب بدون صحبت‌های بی‌سروته بقیه ممکنه بترسم، بعد گفت: حالا اگه جدا از بین این شعله‌ها صورت کسی رو ببینی چی؟ و من شروع کردم به فکر کردن راجع به قیافه‌ها و آدم‌هایی که ممکنه سرشون از آتش بزنه بیرون و جز اولین آدم‌ها یاد دختری افتادم که زمانی ازش خوشم میومد اما مسائلی پیش اومد و دیگه نمی‌شد ازش خوشم بیاد. مونولوگی از آریا ذهنم رو پر کرد: ترس عمیق‌تر از شمشیر می‌بره. کسی که از باخت بترسه، از قبل باخته. ترس عمیق‌تر از شمشیر می‌بره. ترس عمیق‌تر از شمشیر می‌بره.

..

شب دوم هم به مانند شب اول به آتش روشن کردن و خوابیدن بقیه و صندلی پشت به باد و رو به آتش گذشت، این بار بین درخت‌ها زاویه دیدم به آسمون شب محدود شده بود به شدت بهم خوردن برگ‌ها و به جز صدای جرقه زدن چوب‌هایی که حالا ذغال شده بودن صدای پیچیدن باد توی شاخه‌ها و شرشر چشمه کوچک کنار دستمون اضافه شده بود. دوباره به هیچ رسیدم و حوصله‌م سر رفت و به آدم‌ها فکر کردم. به محالی که می‌تونست اتفاق بیوفته ولی تا امروز نیوفتاده بود ولی من جز به جزءش رو حفظ بودم فکر می‌کردم. من بیشتر از اینکه از آدم‌ها خاطره واقعی داشته باشم پرم از این تخیلات و دیالوگ‌های پر شور و بی‌منطق و گاها انقدر با خودم زمزمه‌شون کردم که باورم شده. حتی می‌تونم مثل یک خاطره واقعی بهش فکر کنم و یادم بیاد چی پوشیده بودم، کی چی گفت و بعدش چه اتفاقی افتاد.

بهش فکر کردم، توی ذهنم قرار بود بعد مدت‌ها بی‌خبری یک‌هو ببینمش و بریم و اون پاستا سفارش بده و من به لیمونادی چیزی راضی بشم، چون قرار نبود اونجا باشم. به شعله‌ها نگاه کردم و داستان رو گذاشتم از اول پخش شه، اتفاقی دیدمش و شد آنچه نباید میشد و رفتم توی ذهنم لیموناد رو سفارش بدم که دیدم روی میز داستانم این بار پر خرده چوب و خزه‌ست و کاسه کوچک سیاهی. به‌جای سفارش پاستای همیشگی شروع کرد حرف زدن و چوب‌ها رو هم چید و کاغذی زیرش گرفت و با دقت آتشی روشن کرد، روی میزی که من هزار دفعه پیش با خودم فکر کرده بودم سرم رو می‌ذارم و به غذا خوردنش خیره می‌مونم. ناخودآگاهم داستان رو هر جور که می‌خواست عوض می‌کرد، حرف‌ها رو، ترتیب وقایع و حتی پایان‌بندی هندی اون خاطره‌ی ساختگی مسخره رو.

..

امشب اما نه دسترسی به دیدن شکل گنبدی آسمون دارم، نه کپه چوبی برای آتش زدن و خیره موندن به شعله‌ها و به آدم‌ها فکر کردن. هوا خفه و ساکن و گرمه، چند هفته‌ای میشه که پتو و روتختی‌ام افتادن زمین و اراده‌ای برای مرتب کردنشون نیست، شب‌ها خوابم نمی‌بره و روزها خوابم نمی‌بره و انقدری دل ندارم توی این هوای گرفته و گرم و بی‌حوصله به آدم‌ها و ترس‌هام فکر کنم. نهایتا توی ذهنم پر شده از بداعه دیروز و آتش روی میز و حرف‌های صد من یه غاز و هذیون جف هنمن کی بود.

این سوم قسمت از زیر شاخه های شربت گل است . 


ابتدا بگویم این که اصلا آیا همین 3 زیر شاخه وجود دارد و قابل بحث است یا خیر ، نه اینطور نیست . اصلا فکر نمی کنم حتی این 3 زیر شاخه بتواند قسمت قابل قبولی از موضوع را نیز پوشش دهد . اما فعلا کاری به این ندارم که تا چه اندازه می توانم جامع مسائل را بررسی کنم . شاید این زیر شاخه سوم اصلا از اول هم وجود نداشته بود و من خودم همین حالا و همین 4 دقیقه پیش متولدش کردم . 


اینبار بر خلاف دو زیر شاخه قبل که مستقیما به خود ما مربوط بود ، میخواهیم محدوده ی خارج از ذهن را هم کمی کنکاش کنیم . این که آیا واقعا این محدوده مورد بررسی تاثیر گذار است یا نه را نمیدانم چون حالا تصورم این است که همه چیز به نگاه و افکار خودمان برمی گردد . اصلا نمیدانم آیا همچین فضایی وجود دارد یا نه . فضایی که همه چیز در آن خالص و دست نخورده است و هیچ دیدگاه و فعلی روی آن اعمال نشده س . فضایی که واقعیت شربت گل را برای ما توصیف می کند . برای ما یک واحد قابل مقایسه ایجاد می کند و فاصله ما از واقعیت را تشریح می کند . 


قبل از آن اما تعریفی است که به مناسبت رشته ی تحصیلی ام چند باری برایم تکرار شده است ، البته این تعریف برای اعمال مهندسی و ریاضی کاربرد دارد اما فکر می کنم تعمیم پذیر باشد . زمانی که یک فاصله را اندازه گیری می کنیم ، هیچوقت نمیتوانیم بگوییم مثلا 2 متر است ، هیچوقت هیچ فاصله ای را نمیتوانیم بگوییم فلان متر است . در عوض اینطور گفته می شود ، این فاصله 2 متر است با خطای 3 سانتیمتر ، یعنی این فاصله 2 متر اندازه گیری شده اما ممکن است 1متر و 97 سانت و یا 2 متر و 3 سانت باشد ، یعنی فاصله ای که ما اندازه گرفته ایم تا واقعیت آن فاصله حداکثر 3 سانتیمتر فاصله دارد . این دقت می تواند با تکرار این اندازه گیری ( تفکر بیشتر ) و یا ارتقاء وسیله اندازه گیری ( مطالعه یا مشورت ) بیشتر شود . یعنی فاصله ما از واقعیت بشود مثلا 1 سانتیمتر ، بشود 5 میلیمتر . حالا فکر می کنم برای مسائلی از این دست که کیفی است ، ذهن ما هم با یک دقتی می تواند مسائل را بررسی کند نمی شود بگوییم واقعیت اینطور است . مثلا من همیشه از " فکر می کنم " قبل از اینکه نظری بدهم استفاده می کنم . این یعنی چیزی که دارم می گویم با فکر من اندازه گیری شده و تحلیل شده است . این یعنی قطعا با واقعیت آن چیز فاصله دارم ، حالا گاهی کم گاهی زیاد . 


در مورد آن فضای واقعی هم که حرف می زنیم هدف همین است . چون ما فکر می کنیم مثلا فلانی زندگی دردناکی دارد و بر اساس اینکه این فکر واقعیت دارد برایش غمگین می شویم . یا ما فکر می کنیم فلانی از فلانچیز خوشش می آید و بر اساس اینکه این فکر واقعیت دارد آن چیز را برایش می گیریم تا خوشحال شود . همین حالا هم که در مورد شربت گل یا هرچیز دیگری حرف می زنیم یک واقعیت فرضی را برای خودمان در نظر می گیریم تا مطابق آن واکنش نشان دهیم . اینجاست که این پست به شربت گل مربوط می شود . 


اینکه در واقعیت زندگی شربت گل چه اتفاقاتی می افتد شاید هیچوقت به ذهن ما خطور نکند ، شاید هیچوقت برای واقعیت زندگی شربت گل ناراحت نشویم . اما نه شربت گل و واقعیت زندگی اش ، بلکه تمام واقعیات زندگی همه ما همینقدر می تواند فرضی و بی دقت باشد . اینکه ذهن ما و آن چیزی که می شود ابزار اندازه گیری واقعیت برای ما ، که به آن "درک" ما از شرایط می گوییم تا چه اندازه دقت دارد ، فاصله ما از واقعیت را مشخص می کند . 


درک واقعیات همان نزدیکی به واقعیت مسائل است . اینکه هیچوقت نمی توانیم به درک محضی از واقعیت برسیم را باید بپذیریم . ولی این اصلا به معنی این نیست که کار ما لنگ بماند ، ما همین حالا هم نمیتوانیم به اندازه ثابتی از فاصله ها برسیم اما سفینه به فضا می فرستیم و فرود می آوریم . 


حالا این فضای واقعی چه تاثیری در آن چیزی که در مورد شربت گل و اتفاقات تراژدیک و زیبا پنداری و اینها گفتیم دارد . 

فاصله ما از واقعیت ، می تواند تعیین کننده رفتار ما باشد در قبال مسائل، اینکه همه ی ما در محدوده ای از واقعیت پلاسکو قرار بگیریم که در آن احساس غم به ما دست بدهد ، و یا اینکه همه ما در محدوده ای از واقعیت معدن زمستان یورت قرار بگیریم که نسبت به آن حسی نداشته باشیم ، شاید نشان دهنده تاثیر عواملی در درک ما باشد که نسبت به دخالت آنها بی اختیاریم . چون ما حالا می دانیم واقعیت ریزش معدن و سوختن پلاسکو تا حدودی یکی است . اما فاصله ی ما و درک متفاوت ما آن هم به صورت جمعی میتواند جالب باشد . موردی اینجا هست که ما آن را نادیده میگیریم . صرفا نمی تواند تفاوت در ادراک ما باشد . وقتی یک نفر یک فاصله دو متری را 1.5 اندازه بگیرد طبیعتا حدس ما این است که ابزار اندازه گیری خراب است و یا شخصی که فاصله را اندازه گرفته اشتباه کرده است . اما زمانی که افراد مختلف با ابزار مختلف همین فاصله را هر نفر در همین محدوده اندازه بگیرد ضمن اینکه ما میدانیم واقعیت این فاصله 2 متر است ، شرایط کمی عجیب می شود . در حقیقت اندازه ها دقت خوبی دارد . شاید 100 نفر آن را اندازه بگیرند و همه در محدوده 152 تا 148 باشد . اما در کنار این دقت صحت چندانی ندارد . اینجاست که ما به اشتباه فکر می کنیم رفتاری که از خودمان در آن شرایط نشان می دهیم و یا درکی که داریم کاملا منطقی است . در حالی که این منطق از اساس معنا ندارد . 

در حقیقت گاهی عواملی در درک ما دخیل هستند که در راستای واقعیت نیستند ، یعنی معیار های ما برای سنجش واقعیت ما را به واقعیت نزدیک نمی کنند . زیبایی میتواند یکی از آن ها باشد . فاصله ما از محل حادثه و یا نسبت فامیلی ما می تواند یکی از آن ها باشد . میتواند هم نباشد . ما در اکثر مواقع نسبت به این عوامل کوریم . نمیتوانیم تاثیرشان را ببینیم و همین باعث می شود خارج از کنترل و آگاهی ما نسبت به فاصله ما از واقعیت تعیین کننده باشند . اینجاست که مثلا ما از گونیا برای اندازه گیری دما استفاده می کنیم . 


فکر می کنم نتیجه ای برای این مطلب ننویسم و بگذارم افکارتان خودشان پیش برود . 

این دومین زیر شاخه از پست شربت گل است . 


قبل تر در مورد عذاب وجدان و اینکه چرا نباید خیلی اوقات غمگین باشم گفته م . ممکن است نوعی همپوشانی تلقی شود اما در این پست میخواهم از بعد دیگر ماجرا به داستان نگاه کنم . 


در مورد شربت گل گفتم ، من برای شربت گلی که زیبا بود ناراحت می شوم . در قبال شربت گل زیبا احساس مسئولیت می کنم و برای من بنی آدم اعضای یک پیکرند زمانی معنا پیدا می کند که چیزی بیشتر از مفهوم یک درد در میان باشد . به این تعریف که ، من برای هزاران دختر و پسر بدبخت تر از شربت گل اهمیتی قائل نیستم . چون بد قیافه هستند . تنها و فقط به این دلیل که نسرین از کابل صورت زشت تری از گلوریا از پاریس دارد اگر گلوریا بمیرد بیشتر از مرگ نسرین ممکن است ناراحت شوم و یا واکنشی نشان دهم به این نشان که برایم اهمیتی داشته است . 


قبل تر مثل همین حرف را زده ام اما ، اینبار می خواهم بگویم من فکر نمی کنم این شرایط من را به انسان بد یا خبیثی تبدیل کند . این حرف در ابتدا و به ظاهر پلید به نظر می رسد . ممکن است در ذهن خود به من حمله کنید . اما فکر می کنم افکار ما پر است از ارزش هایی که همین تفاوت را به شکل های دیگری رقم می زند و ما هیچوقت متوجه آن نمی شویم . و چون در نگاه بصری و سطحی ما نمی گنجد نسبت به آن موضعی نداریم و گاهی مبتلا به آنیم و در عین حال نسبت به آن معترض . 


در حقیقت نگاه من به این صورت ، زیبا را از زشت جدا کردن و برای زیبا اهمیت قائل شدن . به مفهوم زیبایی بصری که در پست قبل از آن گفتم . فرقی با نگاه ارزشی من زمانی که برای ایرانی بیشتر از عراقی غصه می خورم . یا زمانی که برای مسلمان بیشتر از یهودی غصه می خورم . و یا زمانی که در یک تصادف برای فامیلم بیشتر از غریبه ای که در همان وضعیت است غصه می خورم ندارد . ( منظور از غصه خوردن توجه و اهمیت است نه غصه به معنای واقعی کلمه ) 


فکر می کنم در این زمینه هم تنها اگر یک لایه همه چیز را کنار بزنیم و تمام جلوه های بصری را فیلتر کنیم. به ارزش ها و الگو هایی می رسیم که درست مطابق با همان بی منطقی ترجیح گلوریا بر نسرین شکل گرفته اند. اینکه ما تا چه حد این منطق و این ترجیح را قابل قبول بدانیم یا آن را متهم کنیم زمانی جالب است که خودمان درگیر همان الگو هستیم . حس میهن پرستی ،حس نژاد پرستی، حس جنسیت پرستی و .. درست به اندازه همان ترجیح ساده ابتدای حرف پوچ و خالی از اخلاق هستند . اما پر از منطق و قواعدی هستند که در ما احساسات خوب یا بد را منعکس می کنند . بدون آنکه بدانیم . مثلا زمانی که تیم ملی بازی ای را می برد ، همه خوشحالیم و این حس میهن پرستی به نظر ستودنی می آید . اما در نهایت به رشته هایی از نیاز جمعی خودمان می رسیم . رشته هایی که در آنها منطق اینگونه عمل می کند ، تیم ملی ما می برد . ما ایرانی هستیم . جهان از ایرانی ها تعریف می کند و ما را ستایش می کند . ما به عنوان ایرانی نیاز به ستایش شدنمان بر آورده می شود ، و این منطق پوچی است . در حالی که نمیتوان منکر بروز این حس خوب و رفع این نیاز کذایی شد . در مورد نسرین و گلوریا هم همینطور است . نسرین برای روشن فکران می شود برآورده کردن نیازی که در آن فرد نیاز به نشانه هایی دارد از اینکه ستوده شود نسبت به انسان بودن و شریف بودن و مبارز بودنش . گلوریا برای شوآف کنندگان می شود برآورده شدن نیازی که در آن فرد می خواهد طور دیگری به نظر برسد . ( منطق و شکلی که برای نیاز و رفع نیاز رسم کرده ام فرضی است و صرف اینکه بدانیم منطق و الگویی وجود دارد، طبعا در افراد و جوامع متفاوت است ) 


به همین دلیل است که فکر می کنم اینکه برای شربت گل زیبا اهمیت قائل شوم و برای شربت گل زشت نه ، پذیرفتنی است . نمیگویم ستودنی و اخلاقی است ، اما میدانم در میان تمام جبهه های اخلاقی که رو در روی این نظریه شکل خواهد گرفت ، تعداد کمی از آن ها می توانند نزدیک به آن چیزی باشند که مدعی آن هستند . و بخش بزرگی از این اتفاق حالت طبیعی انسان است . ما برای آفریدن ارزش ها و ضد ارزش ها بیش از اندازه از واقعیت فاصله می گیریم .