A P H E L I O N

۶۱ مطلب توسط «آیدین» ثبت شده است

خب ، نمیدانم چند نفرتان تیغ به دست این چند روز را رو به روی مانیتور نشسته اید تا ببینید اگر معیار هایتان با معیار هایی که در این پست قرار است بگویم مطابقت دارد ، تیغ را بکشید . اما همین ابتدا می گویم که در این پست نه از معیار و نه از حد خبری است . در حقیقت این پست 4 امین تلاش من برای نوشتن قسمت آخر "چطور می شود که خودمان را می کشیم" است . من حالا 3 پست کامل دیگر با عناصر و معیار های مختلف دارم که هر کدامشان منطقی و معقول به نظر می رسد . و این خوب نیست . خوب نیست چون وقتی قرار است خودمان را بکشیم بهتر است خیلی خوب و کامل این کار را بکنیم . باید تر و تمیز انجامش دهیم و برایش جای اظهار نظر یا قضاوت نگذاریم . برای همین هم به کلی از مشخص نمودن هرگونه مرز و معیاری صرف نظر می کنیم . همانطور که نمی توانستیم در مورد مردم بلژیک نظر بدهیم در مورد همسایه یا هم اتاقی مان هم نمیتوانیم نظر بدهیم و در نهایت این امر یک درک شخصی است . 


پس حالا که دیگر از مرز و معیار و حد خبری نیست ، و نمیخواهیم هم مثل سریال ها و فیلم ها آخرش به این نتیجه برسیم که همچیز خوب است و این کار اَخ است ، باید طور دیگری این مطلب را جمع کنم . 


از جمله های اخلاقی خبری نیست ، من فکر می کنم کشتن خودم خیلی فرصت خوب و شاید بهترین شانسی است که در زندگی ممکن است نسیب من شود . اما نمیخواهم از این فرصت بیهوده استفاده کنم . نمیخواهم زمانی از آن استفاده کنم که از دختری نه می شنوم و یا زمانی که میبینم نمیتوانم سیستم و موبایل و بقیه چیز هایم را ارتقاء دهم . در عین حال وسوسه می شوم از آن برای رساندن یک پیام اجتماعی استفاده کنم ، مثلا بروم خودم را از روی پل در حالی که یک بنر در دست دارم که روی آن نوشته "دلیل مرگ من عبور نکردن شما از روی پل عابر پیاده است" بی اندازم . فکر می کنم اینطوری از فرصتم بهتر استفاده کرده ام . اما برای من پشیزی ارزش ندارد اگر بعد از مرگ من همه از روی پل عابر عبور کنند . یا هر اتفاق اجتماعی دیگری که با مرگ من حاصل شود و من در آن شریک نباشم . پس به نظرم قرار نیست اینطور خودم را بکشم . می توانم از این فرصت زمانی استفاده کنم که کلی قرض و بدهی دارم و اگر نمیرم بقیه عمر را باید در زندان باشم و یا در به در ، فکر می کنم میتواند من را مجاب کند ، اما شاید هم نه ، باید اول چند ماهی را در زندان باشم تا بتوانم خوب تصمیم بگیرم . میتوانم از این فرصت زمانی استفاده کنم که روی صورتم اسید پاشیده اند ، نمیدانم چرا :| ولی خب ، به نظر موقعیت خوبی می آید برای کشتن خودم . یا می شود مثلا اینطور در نظر گرفت ، بعد از اینکه دچار کهولت سن شدم ، قبل از اینکه توان این کار را از دست بدهم و بعد از سومین باری که اختیار ادرارم را از دست دادم فرصت خارقالعاده است برای این کار . 


در نهایت اما فکر می کنم بهترین زمان برای این کار زمانی است که دیگر کاری برای انجام دادن ندارم ، و متناسب با آن دلیلی برای زنده ماندن . رسیدن به این نتیجه کار دشواری است ، نمیتوانی در 23 سالگی به این نتیجه برسی . نمیتوانی در 18 سالگی دیگر کاری برای انجام دادن نداشته باشی . نمیتوانی یک نفر را که دو ماه یا 3 سال است میشناسی بکنی تنها دلیل زنده ماندن و .... دلایلی از این دست . 


پست تمام شده است ، این بین مساله ای میماند که ما اصلا به آن اشاره نکردیم اما نقش پر رنگی در کشتن خودمان دارد . اینکه اساسا زندگی چه ارزشی دارد ، چه اهمیتی دارد به چه دلیلی خودمان را بکشیم یا چند سال زنده بمانیم یا کی بمیریم و یا هرچه . من فکر می کنم درست می گویید . ارزشی ندارد که کی و چرا خودمان را می کشیم ، اما من با زنده بودن حال می کنم ، ترجیح می دهم چند سال دیگر زنده بمانم و تجربه های دیگری کسب کنم هرچند کذایی و پوچ و هرچند بی اهمیت و بی ارزش ، من حالا زنده بودن را ترجیح می دهم . ممکن است در اواسط دهه چهل سالگی مردن را ترجیح بدهم و بمیرم . مساله بزرگی نیست . بر خلاف عموم فکر می کنم لازم نیست تلاش برای زنده ماندن را اصل بدانیم و همیشه به دنبال دلیلی برای زنده ماندن باشیم . من حالا دلیلی ندارم ، میتوانم خودم را بکشم و همه چیز تمام شود ، میتوانم صبر کنم تا شاید بتوانم کاری کنم ، در هر دو حالت به اندازه مرگ یا زندگی یک اورانگوتان اهمیت دارید . 

( در مورد پاراگراف آخر ، این همه ی ماجرا نیست ، ارزش های ساختگی ما میتوانند اهمیت پیدا کنند ، در پست دیگری به ارزش ها و اهم و مهم های زندگی سعی می کنم بپردازم ) 

خب ، در پست اولی تقسیم بندی فرضی مان را انجام دادیم ، ذکر این نکته را ضروری میدانم که فرضیات پست اولی صرفا در حد همان فرضیه هستند ، یعنی ممکن است شرایط کلا طور دیگری باشد و به این سادگی در چند جمله قابل توصیف نباشد اما خب من صرفا هر کشور را با توجه به شناختی که اکثرمان چه درست و چه نا درست از آن کشور داریم نماینده یک گروه از عوامل معرفی کردم . 


حالا می توانیم برویم سراغ اصل موضوع ، یعنی ببینیم مثلا به عنوان یک ایرانی چطور می شود که خودمان را می کشیم ، در نگاه اول این خیلی موضوع ساده ای است و اگر با همین فرمان مملکت جلو برود می شود جزو بدیهیاتی که حتی دیگر از هم نمی پرسیم و اگر فردا روزی کسی را در خیابان ببینیم که دارد طناب دارش را روی پل عابر آماده می کند خیلی ساده از آن می گذریم و برخوردمان طبیعی است و گاها ممکن است به اراده ش غبطه بخوریم . 


اما خب در عین حال خودکشی هیچوقت موضوع ساده ای نبوده ، چون بعدش معلوم نیست و هرچیزی که بعدش معلوم نیست موضوع ترسناکی است ، مثلا شما یک کوچه را اگر اشتباه بپیچید بعدش می شود دنده عقب بگیرید ، و خب این ترسناک نیست ، یا یک خروجی را اشتباه بروید می شود مثلا 2 ساعت وقتتان تلف شدن و اعصاب خوردی که باز هم ترسناک نیست هنوز . اما چیز هایی که بعد آن معلوم نیست خب ترسناک است . و وقتی ترسناک است یک منطقی وارد عمل می شود که هی شرایط را سبک سنگین می کند تا جلوی ما را بگیرد که نکنیم ، چون ما اساسا به صورت غریزی پا در مسیر تاریک نمی گذاریم ، مثلا ممکن است راه خانمان یک میانبر داشته باشد اما ما 23 سال از مسیر اصلی آن که روز اول آن را یاد گرفتیم رفت و آمد کنیم و هیچوقت به پیدا کردن آن میانبر فکر نکنیم ، یا مثلا 74 سال از یک نوع پنیر برای صبحانه استفاده کنیم . یا از همینجور کار ها که می کنیم چون بلدیمشان و در کنار آن ها کارهایی است که نمی کنیم چون تا به حال نکردیم و برایمان کمی ترسناک است در مسیری که نرفته ایم قدم برداریم . کش ندهیم دیگر این را . 


به ترتیبی که گفتم خودکشی برایمان یک جور بازی در می آورد . منظور از بازی در می آورد این است که برای اینکه ما خودمان را بکشیم ، باید به یک سری سطوح در یک سری معیار ها دست پیدا کنیم . مثلا من به درصد مشخصی از نا امیدی در کنار درصد مشخصی از بدشانسی و مقدار مشخصی از بدریختی و یک تصادف منجر به فلج از گردن به پایین نیاز دارم تا خودکشی برایم معنا پیدا کند . حال البته این قضایا با هم مقداری همپوشانی هم دارند ، مثلا ممکن است آن تصادف من را از کمر به پایین فلج کند اما در عین حال درصد نا امیدی ام طوری باشد که آن فاصله کمر تا گردن را جبران کند :| 


طرحی که مد نظرم است این است ، فرض می کنیم همه چیز با یک حس بد شروع شود ، ذهن ما چند مسیر موازی را برای شناخت و برخورد با آن پیش میگیرد و در هر مسیر خب معیار هایی وجود دارد که مورد سنجش قرار می گیرند ، مانند یک الگوریتم خطی می توانیم آن را فرض کنیم که ذهن آن ها را از پیش یا دارد یا ندارد و می سازد و یا دارد و ترمیم یا آپدیت می کند . حالا مثلا میخواهیم حس بد را اجرا کنیم ببینیم چه می شود ، الگوریتم ها به صورت چند تایی یا تکی اجرا می شوند ، مثلا الگوریتم اول چک می کند : آیا درد در جایی از بدن وجود دارد ؟؟ خیر . پس دیگر سراغ سوال بعدی که درد در کجا وجود دارد نمی رود و دیگر کار به آنجا که حالا درد چگونه رفع می شود نمی کشد . و کل الگوریتم با اولین گزینه ای که پاسخ آن نیاز گزینه را برآورده نکند از دور خارج می شود . به نظرم خیلی جالب می شود اگر واقعا اینطور باشد . اصلا چرا نباشد . تصمیم دارم طرحش را بکشم و بعدا نشان می دهم . طرح پیچیده ای است چون دو تلاش اولم نا موفق بود . 


میخواهم بگویم فکر می کنم الگوریتمی که منجر به خودکشی می شود هم همینطور است و در بین همین الگو ها قرار دارد ، این بین نکته قابل توجه برای ما گزینه های این الگوریتم و مقداری که هر گزینه برای سبز شدن چراغش نیاز دارد است . 


در ضمن مانند هر سیستم عامل و برنامه ی دیگری مغز ما هم پر از ایراد و باگ است ، و از آنجا که برنامه نویس آن عمدتا خودمان هستیم و یا با الگو برداری از برنامه های دیگران ( همان تفکرات و عقاید دیگران مثلا ) آن ها را دریافت می کنیم، مطمئنا در این مورد هم باگ هایی وجود دارد ، از جمله آن ها می توان مثلا به این اشاره کرد که معمولا ما اولین الگوریتمی را که در آن ایرادی نبینیم ، همان الگوریتم درست تلقی می کنیم ، این مانند یک حلقه در برنامه نویسی عمل می کند که به محض رسیدن به اولین جواب حلقه را متوقف و جواب را نشان می دهد ، که ایراد به آن از 2 ناحیه وارد است ، اول اینکه اصلا اینکه آن الگوریتم درست عمل کند ، دلیلی برای درست بودن پاسخ آن نیست ، مثلا ما میخواهیم برویم شمال ، میگوییم شیر یا خط بندازیم اگر شیر آمد برویم ، بعد شیر میآید و الگو درست عمل کرده ولی خب الگو از بیخ الگوی درستی نیست :| در اینجا هم الگوریتم میتواند گزینه هایی را در خود جا داده باشد که تناسبی با خواسته و جواب آن نداشته باشد و در عین درست عمل کردن الگوریتم به پاسخ درستی نرسیم ، از طرف دیگر و به فرض صحیح بودن الگوریتم ، ما خودمان را از دیدن پاسخ های دیگر و در اکثر مواقع بهتر محروم می کنیم ، به این شکل که مثلا بارها خودمان را دیده ایم که تصمیماتی گرفته ایم که به نظرمان درست بوده اند ، اما شخص دیگری در همان موقعیت تصمیم دیگری می گیرد که تصمیم ما جلویش مسخره بازی به نظر می آید ، این زمانی اتفاق می افتد که ما تا جلوی دماغمان را میبینیم و به محض رسیدن به اولین پاسخ بی قید و شرط آن را عملی می کنیم . 


حالا ربط پاراگراف بالا به بحث ما چیست ، قبل از اینکه ربطش را بگویم به نظرم پاراگرف بالا یکی از نقاط عطف این موضوع است و من دوستش دارم و از نوشتنش لذت بردم و لازم دیدم یک بار در پست دیگری خیلی ماشینی ذهن را بررسی کنم و پیوندی بین طرز فکرمان و طرز فکر ماشینی ایجاد کنم . 

اما ربط آن در این است که ما از همین مسیر برای به نتیجه رسیدن برای کشتن یا نکشتن خودمان استفاده می کنیم . و خب باید بدانیم چه میزان امکان خطا برایمان وجود دارد ، به هر حال قرار است بکشیم خودمان را و این طبیعی است که بخواهیم این کار را دقیق انجام دهیم :| 


خب ، احساس می کنم برای این پست کافی است و نمیتوانم بیشتر از این اطلاعاتی را در این پست فرو کنم . هرچند انتظار داشتم همچیز در پست دومی به پایان برسد اما انگار پست سومی لازم دارم برای این کار . در پست بعدی دیگر می رویم سراغ گزینه ها و مقدارشان . 

همه روزه تعداد زیادی از انسان ها اقدام به خودکشی می کنند ، یک روز هم هست که اصلا روز خودکشی هست ( نه روزی که در آن خودکشی کنیم البته ، مثل روز اعتیاد مثلا ) که خب ما اصلا مناسبتی کار نمی کنیم و قرار نیست تا 10 سپتامبر برایش صبر کنیم . 


طبق آمار ها که می توانید آن را از ویکیپدیا پیدا کنید و ببینید ، متوجه می شویم خودکشی مسئله پیچیده ای است ، مثلا انتظار نداریم بلژیک را در رده 23 جدول ببینیم و در عین حال کره شمالی 28 ام جدول باشد ، یعنی با منطق و اصولی که برای خودکشی عموما در نظر میگیریم دلیلی ندارد یک بلژیکی یا یک ایسلندی خودکشی کند ، اما میبینیم که می کند :| نکته ی دیگری هم که توجه من را جلب می کند این است که آمار ها نشان می دهد خودکشی مرد ها بیشتر از زن ها بوده تقریبا در تمامی کشور ها و این یکی هم مقداری عجیب می نماید از آن جا که ما انتظار این را نداریم که پسر هامان دل نازک تر از دختر هامان باشند یا پسر هامان بیشتر مورد آزار و فشار روانی قرار بگیرند نسبت به دختر هامان . این ها را گفتم که بدانیم کلا از چهارچوب و قواعد ذهنیمان باید صرف نظر کنیم فعلا تا بتوانیم با روی باز به استقبال بررسی این موضوع برویم . 


خب بیایید حالا با چند فرض شروع کنیم ، فرض اول این است که مثلا من در ساحل عاج زندگی می کنم ، مشکلات زندگی ام طبعا آنقدر زیاد هستند که در ابتدا اصلا تصوری از رفاه و امنیت ندارم و هر لحظه ممکن است چه به عنوان مرد یا زن به من توسط عده دیگری بدون پیگرد قانونی تجاوز شود و در من ویروس اچ آی وی کشت شود :| خب این اصلا لازم به بررسی ندارد و موضوع پیچیده ای نیست ، قانون بقا را میتوانیم برایش در نظر بگیریم و کاملا سازگاری دارد با آن چون بالاخره اگر امروز خودت را نکشی ، فردا یا از بی آبی یا از تجاوز یا از ایدز یا از مریضی و هزار دلیل قابل توجه دیگر میمیری و این خودکشی ات را بسیار منطقی می کند . 


فرض دوم این است که ما مثلا در کره شمالی زندگی می کنیم ، در کره شمالی دیگر خطر تجاوز را میتوانیم لحاظ نکنیم ، در عین حال آب و غذا هم به صورت بخور و نمیری پیدا می شود و آن چنان از نظر بقا مردم در خطر انقراض قرار ندارند ، با این حال در روز های خوبشان پا به پای ساحل عاج میتوانند خودشان را پر پر کنند . این جا میتوانیم کمی بیشتر در مسائل انسانی داخل شویم و روزمرگی و امید به زندگی را وارد داستان کنیم . مثلا به عنوان یک شهروند کره شمالی شما بدون توجه به اینکه واقعا بدانید در دنیا چه خبر است و چه انسان های عقب مانده ای هستید و از چه چیز هایی محروم ، باز هم انگیزه خودکشی دارید از این جهت که امروز و دیروز و فردایتان کلا یک شکل است و اصلا وجود تقویم توجیهی ندارد و کسی از کسی نمی پرسد امروز چند شنبه است . روزمرگی در هر جای دنیا بلای جان است . و این درحالی است که در آنجا مسئله زمانی سخت تر می شود که خروج از این روزمرگی تقریبا ممکن نیست . 


فکر می کنم یک تقسیم بندی جالب در مورد این دو فرضمان تا الان این است که ساحل عاج را یک اتفاق کاملا جسمی و مادی و کره شمالی را یک اتفاق روانی و غیر مادی نظر بگیریم . 


اما فرض سوم را خودمان در نظر می گیریم ، ما اینجا نه شرایطمان مانند ساحل عاج است نه کره شمالی شده ایم هنوز ، اما در عین حال از آگاهی نسبی رنج میبریم و مسیر رو به سقوطمان عامل تمیز دهنده مان است برای خودکشی ،  مسیر رو به سقوط مهم است ، مثلا در ساحل عاج اگر مسیر را صعودی در نظر بگیریم و از منفی 80 به سمت منفی 20 میل کند ، نا امیدی انچنان توی چشم نمی زند اما ما اگر خودمان را 12 در نظر بگیریم و در حال سقوط به 3 میتوانیم به طریقی خودمان را نا امید تر از آن ها تصور کنیم و این جالب است . از طرفی ما نسبت به محرومیت هایمان آگاه تریم و میزان آگاهیمان با میزان داشته هایمان تناسبی ندارد اما در کره شمالی این مورد اختلاف فاحشی درش وجود ندارد . پس به صورت کلی میتوانیم خودمان را همان دور بر در نظر بگیریم . اما در آمار ها میبینیم که آن چنان هم همان دور و بر نیستیم که دلایلش را در پست بعدی خواهم گفت . 


فرض چهارم هم که می شوند فنلاندی ها و سوئدی ها و بلژیکی ها ، بر خلاف فرضیات قبل که آسان تر بود قضاوتشان اما در این مورد کار کمی سخت است ، همانطور که در هر فرضی که پیش رفتیم از سطح به عمق نفوذ کردیم ، در اینجا شاید در عمقی قرار گرفته باشیم که دیگر نوری برای دیدن قضایا نمانده باشد ، پس تیری در تاریکی رها می کنیم ، من فکر می کنم دلایل خودکشی در این طبقه کمی شخصی تر شده و جنبه ی کلی اش را از دست می دهد ، مثلا ما به راحتی می توانیم بگوییم در کره شمالی روزی 4 نفر به دلیل نا امیدی نسبت به آینده خودکشی می کنند . اما در بلژیک توزیع اینطور صورت نمیگیرد ، ممکن است از 4 نفر یک نفر عذاب وجدان داشته باشد ، یک نفر در رسیدن به هدفی ناکام بوده باشد و یک نفر کسی را از دست داده باشد و شرایط روحی خوبی نداشته باشد و .... . 



حالا به توجه به این متن میتوانیم به سراغ اصل مطلب برویم و کمی ریز تر و جزء به جزء تر همه چیز را بررسی کنیم . اما در این پست دیگر نمیخواهم بنویسم چون طولانی است و خسته شدم الان . پس پست بعدی می شود ادامه این پست با رویکرد دیگری نسبت به همین موضوع  و با توجه به فوندانسیونی که الان برایش اجرا کردیم . 

این سوم قسمت از زیر شاخه های شربت گل است . 


ابتدا بگویم این که اصلا آیا همین 3 زیر شاخه وجود دارد و قابل بحث است یا خیر ، نه اینطور نیست . اصلا فکر نمی کنم حتی این 3 زیر شاخه بتواند قسمت قابل قبولی از موضوع را نیز پوشش دهد . اما فعلا کاری به این ندارم که تا چه اندازه می توانم جامع مسائل را بررسی کنم . شاید این زیر شاخه سوم اصلا از اول هم وجود نداشته بود و من خودم همین حالا و همین 4 دقیقه پیش متولدش کردم . 


اینبار بر خلاف دو زیر شاخه قبل که مستقیما به خود ما مربوط بود ، میخواهیم محدوده ی خارج از ذهن را هم کمی کنکاش کنیم . این که آیا واقعا این محدوده مورد بررسی تاثیر گذار است یا نه را نمیدانم چون حالا تصورم این است که همه چیز به نگاه و افکار خودمان برمی گردد . اصلا نمیدانم آیا همچین فضایی وجود دارد یا نه . فضایی که همه چیز در آن خالص و دست نخورده است و هیچ دیدگاه و فعلی روی آن اعمال نشده س . فضایی که واقعیت شربت گل را برای ما توصیف می کند . برای ما یک واحد قابل مقایسه ایجاد می کند و فاصله ما از واقعیت را تشریح می کند . 


قبل از آن اما تعریفی است که به مناسبت رشته ی تحصیلی ام چند باری برایم تکرار شده است ، البته این تعریف برای اعمال مهندسی و ریاضی کاربرد دارد اما فکر می کنم تعمیم پذیر باشد . زمانی که یک فاصله را اندازه گیری می کنیم ، هیچوقت نمیتوانیم بگوییم مثلا 2 متر است ، هیچوقت هیچ فاصله ای را نمیتوانیم بگوییم فلان متر است . در عوض اینطور گفته می شود ، این فاصله 2 متر است با خطای 3 سانتیمتر ، یعنی این فاصله 2 متر اندازه گیری شده اما ممکن است 1متر و 97 سانت و یا 2 متر و 3 سانت باشد ، یعنی فاصله ای که ما اندازه گرفته ایم تا واقعیت آن فاصله حداکثر 3 سانتیمتر فاصله دارد . این دقت می تواند با تکرار این اندازه گیری ( تفکر بیشتر ) و یا ارتقاء وسیله اندازه گیری ( مطالعه یا مشورت ) بیشتر شود . یعنی فاصله ما از واقعیت بشود مثلا 1 سانتیمتر ، بشود 5 میلیمتر . حالا فکر می کنم برای مسائلی از این دست که کیفی است ، ذهن ما هم با یک دقتی می تواند مسائل را بررسی کند نمی شود بگوییم واقعیت اینطور است . مثلا من همیشه از " فکر می کنم " قبل از اینکه نظری بدهم استفاده می کنم . این یعنی چیزی که دارم می گویم با فکر من اندازه گیری شده و تحلیل شده است . این یعنی قطعا با واقعیت آن چیز فاصله دارم ، حالا گاهی کم گاهی زیاد . 


در مورد آن فضای واقعی هم که حرف می زنیم هدف همین است . چون ما فکر می کنیم مثلا فلانی زندگی دردناکی دارد و بر اساس اینکه این فکر واقعیت دارد برایش غمگین می شویم . یا ما فکر می کنیم فلانی از فلانچیز خوشش می آید و بر اساس اینکه این فکر واقعیت دارد آن چیز را برایش می گیریم تا خوشحال شود . همین حالا هم که در مورد شربت گل یا هرچیز دیگری حرف می زنیم یک واقعیت فرضی را برای خودمان در نظر می گیریم تا مطابق آن واکنش نشان دهیم . اینجاست که این پست به شربت گل مربوط می شود . 


اینکه در واقعیت زندگی شربت گل چه اتفاقاتی می افتد شاید هیچوقت به ذهن ما خطور نکند ، شاید هیچوقت برای واقعیت زندگی شربت گل ناراحت نشویم . اما نه شربت گل و واقعیت زندگی اش ، بلکه تمام واقعیات زندگی همه ما همینقدر می تواند فرضی و بی دقت باشد . اینکه ذهن ما و آن چیزی که می شود ابزار اندازه گیری واقعیت برای ما ، که به آن "درک" ما از شرایط می گوییم تا چه اندازه دقت دارد ، فاصله ما از واقعیت را مشخص می کند . 


درک واقعیات همان نزدیکی به واقعیت مسائل است . اینکه هیچوقت نمی توانیم به درک محضی از واقعیت برسیم را باید بپذیریم . ولی این اصلا به معنی این نیست که کار ما لنگ بماند ، ما همین حالا هم نمیتوانیم به اندازه ثابتی از فاصله ها برسیم اما سفینه به فضا می فرستیم و فرود می آوریم . 


حالا این فضای واقعی چه تاثیری در آن چیزی که در مورد شربت گل و اتفاقات تراژدیک و زیبا پنداری و اینها گفتیم دارد . 

فاصله ما از واقعیت ، می تواند تعیین کننده رفتار ما باشد در قبال مسائل، اینکه همه ی ما در محدوده ای از واقعیت پلاسکو قرار بگیریم که در آن احساس غم به ما دست بدهد ، و یا اینکه همه ما در محدوده ای از واقعیت معدن زمستان یورت قرار بگیریم که نسبت به آن حسی نداشته باشیم ، شاید نشان دهنده تاثیر عواملی در درک ما باشد که نسبت به دخالت آنها بی اختیاریم . چون ما حالا می دانیم واقعیت ریزش معدن و سوختن پلاسکو تا حدودی یکی است . اما فاصله ی ما و درک متفاوت ما آن هم به صورت جمعی میتواند جالب باشد . موردی اینجا هست که ما آن را نادیده میگیریم . صرفا نمی تواند تفاوت در ادراک ما باشد . وقتی یک نفر یک فاصله دو متری را 1.5 اندازه بگیرد طبیعتا حدس ما این است که ابزار اندازه گیری خراب است و یا شخصی که فاصله را اندازه گرفته اشتباه کرده است . اما زمانی که افراد مختلف با ابزار مختلف همین فاصله را هر نفر در همین محدوده اندازه بگیرد ضمن اینکه ما میدانیم واقعیت این فاصله 2 متر است ، شرایط کمی عجیب می شود . در حقیقت اندازه ها دقت خوبی دارد . شاید 100 نفر آن را اندازه بگیرند و همه در محدوده 152 تا 148 باشد . اما در کنار این دقت صحت چندانی ندارد . اینجاست که ما به اشتباه فکر می کنیم رفتاری که از خودمان در آن شرایط نشان می دهیم و یا درکی که داریم کاملا منطقی است . در حالی که این منطق از اساس معنا ندارد . 

در حقیقت گاهی عواملی در درک ما دخیل هستند که در راستای واقعیت نیستند ، یعنی معیار های ما برای سنجش واقعیت ما را به واقعیت نزدیک نمی کنند . زیبایی میتواند یکی از آن ها باشد . فاصله ما از محل حادثه و یا نسبت فامیلی ما می تواند یکی از آن ها باشد . میتواند هم نباشد . ما در اکثر مواقع نسبت به این عوامل کوریم . نمیتوانیم تاثیرشان را ببینیم و همین باعث می شود خارج از کنترل و آگاهی ما نسبت به فاصله ما از واقعیت تعیین کننده باشند . اینجاست که مثلا ما از گونیا برای اندازه گیری دما استفاده می کنیم . 


فکر می کنم نتیجه ای برای این مطلب ننویسم و بگذارم افکارتان خودشان پیش برود . 

این دومین زیر شاخه از پست شربت گل است . 


قبل تر در مورد عذاب وجدان و اینکه چرا نباید خیلی اوقات غمگین باشم گفته م . ممکن است نوعی همپوشانی تلقی شود اما در این پست میخواهم از بعد دیگر ماجرا به داستان نگاه کنم . 


در مورد شربت گل گفتم ، من برای شربت گلی که زیبا بود ناراحت می شوم . در قبال شربت گل زیبا احساس مسئولیت می کنم و برای من بنی آدم اعضای یک پیکرند زمانی معنا پیدا می کند که چیزی بیشتر از مفهوم یک درد در میان باشد . به این تعریف که ، من برای هزاران دختر و پسر بدبخت تر از شربت گل اهمیتی قائل نیستم . چون بد قیافه هستند . تنها و فقط به این دلیل که نسرین از کابل صورت زشت تری از گلوریا از پاریس دارد اگر گلوریا بمیرد بیشتر از مرگ نسرین ممکن است ناراحت شوم و یا واکنشی نشان دهم به این نشان که برایم اهمیتی داشته است . 


قبل تر مثل همین حرف را زده ام اما ، اینبار می خواهم بگویم من فکر نمی کنم این شرایط من را به انسان بد یا خبیثی تبدیل کند . این حرف در ابتدا و به ظاهر پلید به نظر می رسد . ممکن است در ذهن خود به من حمله کنید . اما فکر می کنم افکار ما پر است از ارزش هایی که همین تفاوت را به شکل های دیگری رقم می زند و ما هیچوقت متوجه آن نمی شویم . و چون در نگاه بصری و سطحی ما نمی گنجد نسبت به آن موضعی نداریم و گاهی مبتلا به آنیم و در عین حال نسبت به آن معترض . 


در حقیقت نگاه من به این صورت ، زیبا را از زشت جدا کردن و برای زیبا اهمیت قائل شدن . به مفهوم زیبایی بصری که در پست قبل از آن گفتم . فرقی با نگاه ارزشی من زمانی که برای ایرانی بیشتر از عراقی غصه می خورم . یا زمانی که برای مسلمان بیشتر از یهودی غصه می خورم . و یا زمانی که در یک تصادف برای فامیلم بیشتر از غریبه ای که در همان وضعیت است غصه می خورم ندارد . ( منظور از غصه خوردن توجه و اهمیت است نه غصه به معنای واقعی کلمه ) 


فکر می کنم در این زمینه هم تنها اگر یک لایه همه چیز را کنار بزنیم و تمام جلوه های بصری را فیلتر کنیم. به ارزش ها و الگو هایی می رسیم که درست مطابق با همان بی منطقی ترجیح گلوریا بر نسرین شکل گرفته اند. اینکه ما تا چه حد این منطق و این ترجیح را قابل قبول بدانیم یا آن را متهم کنیم زمانی جالب است که خودمان درگیر همان الگو هستیم . حس میهن پرستی ،حس نژاد پرستی، حس جنسیت پرستی و .. درست به اندازه همان ترجیح ساده ابتدای حرف پوچ و خالی از اخلاق هستند . اما پر از منطق و قواعدی هستند که در ما احساسات خوب یا بد را منعکس می کنند . بدون آنکه بدانیم . مثلا زمانی که تیم ملی بازی ای را می برد ، همه خوشحالیم و این حس میهن پرستی به نظر ستودنی می آید . اما در نهایت به رشته هایی از نیاز جمعی خودمان می رسیم . رشته هایی که در آنها منطق اینگونه عمل می کند ، تیم ملی ما می برد . ما ایرانی هستیم . جهان از ایرانی ها تعریف می کند و ما را ستایش می کند . ما به عنوان ایرانی نیاز به ستایش شدنمان بر آورده می شود ، و این منطق پوچی است . در حالی که نمیتوان منکر بروز این حس خوب و رفع این نیاز کذایی شد . در مورد نسرین و گلوریا هم همینطور است . نسرین برای روشن فکران می شود برآورده کردن نیازی که در آن فرد نیاز به نشانه هایی دارد از اینکه ستوده شود نسبت به انسان بودن و شریف بودن و مبارز بودنش . گلوریا برای شوآف کنندگان می شود برآورده شدن نیازی که در آن فرد می خواهد طور دیگری به نظر برسد . ( منطق و شکلی که برای نیاز و رفع نیاز رسم کرده ام فرضی است و صرف اینکه بدانیم منطق و الگویی وجود دارد، طبعا در افراد و جوامع متفاوت است ) 


به همین دلیل است که فکر می کنم اینکه برای شربت گل زیبا اهمیت قائل شوم و برای شربت گل زشت نه ، پذیرفتنی است . نمیگویم ستودنی و اخلاقی است ، اما میدانم در میان تمام جبهه های اخلاقی که رو در روی این نظریه شکل خواهد گرفت ، تعداد کمی از آن ها می توانند نزدیک به آن چیزی باشند که مدعی آن هستند . و بخش بزرگی از این اتفاق حالت طبیعی انسان است . ما برای آفریدن ارزش ها و ضد ارزش ها بیش از اندازه از واقعیت فاصله می گیریم . 

این اولین زیر شاخه از زیر شاخه های پست قبلی است . 

در حقیقت فرصتی است برای اینکه کمی نه در سلایق بلکه در الگوی منتهی به زیبا پنداری خود کنکاش کنیم . الگوی منتهی به زیبا پنداری ترکیبی است که همین حالا ساختم . احتمالا همانند تولدش در ابتدای این پست ، در انتها نیز همینجا دفن بشود . پس بگذارید لااقل تعریفی در خور این زندگی کوتاه برایش ترتیب دهیم. 


الگوی منتهی به زیبا پنداری ، شاید بتوان اینطور گفت ، من تو را زیبا میبینم . زیبایی را در تو میتوانم تشخیص دهم . این می تواند به این خاطر باشد که از رُژ تیره استفاده کردی، و میتواند به این دلیل باشد که علی رغم تمام ویژگی های شخصیتی منحصر به فردی که داری ، در مقابل رفتاری متواضعانه از خودت نشان می دهی . میتواند این زیبایی زمانی که به تو میل جنسی دارم با زمانی که صرفا بخواهیم با هم وقت بگذرانیم جنبه های متفاوتی داشته باشد . مثلا اگر همیشه در صف باجه های بانک ببینمت تقریبا میتوانم زیبایی ات را در طرز راه رفتن یا صدایت که از دور می رسد خلاصه کنم و میتوانی سراسر زیبا باشی . در حالی که کافی است به جای بانک در یک مغازه حاشیه پمپ ینزین بین راهی ببینمت و ساده از کنار وجود خاکستری ات رد بشوم . الگوی زیبا پنداری می شود آن مسیری که من تو را از آن عبور می دهم و اگر بتوانی به انتهای آن برسی و از تمام موانع گذر کنی ، حالا اگر کمی هم زخمی بشوی ایرادی ندارد ، من تو را زیبا می بینم . 


حالا میتوانیم بهتر با این الگو کنار بیاییم و تعمیمش دهیم . میتوانیم آن را به اشیاء به حوادث به احساسات و هرچیزی که در تصورمان می گنجد و قابل ارزیابی است مرتبط کنیم . برای بعضیشان پیدا کردن و ساختن این مسیر مشکل و برای بعضیشان آسان تر است . گاهی مسیر را به دفعات اشتباه ترسیم می کنیم و این میتواند خوب نباشد . 


فکر می کنم ساده ترین المان هایمان برای قرار دادنشان در الگو ، همان جلوه های بصری و عموما سلیقه ای باشد . مانند همان رُژ قرمز ، مانند چشمان رنگی شربت گل ، خیلی راحت می توانیم انتخاب کنیم میان اینکه چشم تیره را زیباتر از رنگی میبینیم یا نه . خیلی راحت با در کنار هم قرار گرفتن چشم تیره و موی تیره و پوست برنزه میتوانیم با خودمان بگوییم این زیبایی است . اما گاها جایگاهی برای المان های غیر بصری مان ، که میتوانیم بر سر بود و نبودش بحث کنیم ارزشی قائل نمی شویم . به واقع هم سخت است . از المان های غیر بصری زیبایی میتوان به مهربانی که ساده ترین شکل آن است و برای اکثرمان قابل تشخیص است نام ببریم . در ذهن خود تصویری رو به خاطر بیاورید که شخصی با یک کودک مشغول بازی است . در تصویر یک سری بادبادک هست ، یک سری درخت هست و چیز های دیگر که هرکدام میتواند زیبایی تصویر را تشکیل دهد . اما میدانیم سهم بزرگتر این زیبایی منحصر به عملی غیر بصری است . 


منظورم این است که شاید اگر به نوعی دقیقتر الگوی منتهی به زیباپنداری خودمان بررسی کنیم ، نتایجی متفاوت نسبت به قبل دریافت کنیم . اگر دکمه اکتیویت تمام المان ها را اعم از بصری و غیره فعال کنیم . اگر ضرایب اهمیت هر المان را مورد بازنگری قرار دهیم. عموما از دیدن اینکه شخصی به یک کودک کار کمک کند خوشحال می شویم ، صحنه را زیبا میبینیم ، اما در عین حال برای خیلی ها دردناک است ، هیچ زیبایی ای در خریدن گل یا دستمال از یک کودک کار نیست . حتی اگر همه ش را یک جا بخری . 


تصمیم نداشتم اینقدر از مثال ها استفاده کنم . الگوی منتهی به زیبا پنداری از آن جا مهم می شود که ما برای زیبایی ارزش به مراتب بیشتری قائل می شویم . از اینجاست که این پست زیر شاخه از از پست قبل می شود . اگر قرار باشد من خودم را نسبت به زیبایی ها مسئول بدانم . به دنبال زیبایی ها بروم . و برای زیبایی هزینه کنم . طبیعتا ابتدا باید الگوی منتهی به زیباپنداری ام را بشناسم . تنها در این حالت میتوانم خودم را نسبت به تصمیمات و عواقب آن ها مسوول بدانم . ابنکه الگوی منتهی به زیباپنداری من چه سهمی از سلایق من و چه سهمی از افکار خارجی درش هست . اینکه چه میزان متاثر از اطرافیانم شکل گرفته است . چه میزان محیط زندگی من در المان های موجود در آن نقش دارد . چرا دختر سفید پوست مو بور را زیبا تر از دختر برنزه مو مشکی می پندارم . اینها نه اینکه بخواهد ما را به الگوی پرفکت و ایده آلی منتهی کند . قبل تر از کمال گرایی نالیده ام . اما صرف آگاهی من از این عوامل می تواند در تصمیم گیری هایم . در متقاعد کردن خودم برای تصمیم هایی خلاف سلیقه اما بر پایه منطقم کمک کند . 


فکر می کنم توضیحات برای زیبایی کافی است . دو زیر شاخه دیگر می ماند که امیدوارم زودتر آن ها را هم به متن برسانم . 

شربت گله


تصویر بالا رو حتما همه برای یکبار هم که شده دیدیم ، این تصویر متعلق به دختری به نام شربت گل هست . در دوازده سالگی ، در سال 1984 . شربت گل حالا باید سنی حدود 46 سال داشته باشه . 


شربت گل اما حالا اصلا زیبا نیست ، همانقدر زیبا نیست که اهمیتش را از دست بدهد . این پست هم در مورد شربت گل نیست . در مورد اتفاقی است که همه با آن آشنا هستیم اما در عین حال به شدت از آن حذر می کنیم . آن را بد می دانیم . ارزشی برایش قائل نیستیم . اما از تاثیر آن نمی توانیم چشم پوشی کنیم . 

شربت گل حالا مثل معدن زمستان یورت هست . مثل بمب گذاری های عراق . دیگر اهمیتی برای ما ندارد ، چون جلوه ی بصری اش تحریک کننده نیست . چون وقتی به آن نگاه می کنیم غیر از بدبختی و مرگ و نا امیدی ، که همان چیزی است که میگوییم برایش غمگین می شویم ، زیبایی ای را (به مفهومی که نمیدانیم چه اندازه درست است) در مسیر فنا نمیبینیم . برای ما همدردی زمانی که مورد رو به رویمان خالی از جنبه های بصری اِ پر زرق و برق ( مطابق تعریف های ذهنی سطحیمان از آن ) باشد مفهومی ندارد . رقبت نمی کنیم برایش اشک بریزیم . یا اصلا غمگین نمی شویم . اصلا آن را به خودمان مربوط نمی دانیم . اصلا درکی از یک حادثه زمانی که جنبه های تراژدیک آن کم باشد نداریم . در مورد این ها قبل تر در پست دیگری حرف زده م . حالا موضوع اما چیز دیگری است . 


اینبار میخواهم بگویم احتمالا درستش همین است ! درستش این است که من برای شربت گلی که زیباست غصه بخورم نه شربت گلی که حالا دیگر چهره ی جذابش را از دست داده است . من باید برای حوادث تروریستی اروپا متاسف شوم نه روهینگیا یا یمن یا هر جایی که مردمش معمولا فقیر و چهره ای نا منطبق با سلیقه من دارند . من به مراتب برای کسی که چهره جذابی دارد ارزش بیشتری قائلم . امروز میخواهم این را بپذیرم . من برای دختر چشم رنگی کلاس احترام بیشتری قائلم تا آن دختر معمولی دیگر کلاس . من با افراد خوشگل نرم تر برخورد میکنم تا افرادی که چهره مطلوبی ندارند از نظرم . من از راه رفتن کنار پسر خاله ام منزجرم چون چهره اش مطابق میلم نیست . من ترجیح دادم جای یک پسر زشت یک پسر خوش قیافه جایش را در گروه بگیرد . من به راحتی از حق افرادی که قیافه خوبی ندارند صرف نظر می کنم . در عین حال ، زمانی که در مقابل افراد زشت و افراد خوش قیافه رفتار یکسانی از خودم نشان می دهم به خودم تبریک می گویم بابت لطفی که به آن فرد زشت کرده ام و به این مهر و عطوفتم میبالم . اگر حق من توسط یک فرد خوشگل و پولدار خورده شود عموما بیشتر میتوانم خودم را کنترل کنم نسبت به زمانی که یک فرد زشت و فقیر حقم را صلب کند . من به طرز وحشتناکی نگاه جنسیتی و نژادی با تمام متعلقات و آپشن هایشان را دارم . 


این پست اینجا تمام می شود . احتمالا 3 زیر شاخه از این پست بعد تر به انتشار می رسد که بدون آنها این پست کاملا ناقص است . 

قبل از انتشار این متن ، همین پست را یکبار تا انتها نوشتم و به دلیل بسته شدن مرورگر و ذخیره نکردن پیش نویس کاملا در هم پاشید . حالا تمرین خوبی است تا ببینم چه اندازه روی افکارم تسلط دارم و می توانم یکبار دیگر همه آن چیز ها را تدوین کنم یا نه . این روشی است که اینبار برای کنترل خشم و عصبانیت و شاید نا امیدی نسبت به نوشتن دوباره این پست انتخاب می کنم . امیدوارم جواب دهد . 

این روز ها چیزی که بیشتر از پیش من را آزار می دهد عدم آگاهی است ، عدم آگاهی از این جهت که دوست دارم نسبت به تمام وجوه یک مساله و اتفاق آگاه باشم و به آن اشراف داشته باشم . البته این حس دوست داشتن که آن را ناشی از کمال گرایی می بینم آنقدر ها هم بد نیست ، باعث می شود کمتر قضاوت کنم و کمتر حرف بزنم ، گاهی باعث می شود بهتر کنار بی آیم . 

اما خب ، قسمت اعظمی از این آزار را خودم به خودم نمی رسانم ، چون زمانی که حرف می زنم قطعا نسبت به عدم آگاهی خودم نسبت به وجوه تاریک آن ماجرا آگاه نیستم که بخواهم از آن آزار ببینم . مانند اعتباد به مخدر است ، فرد معتاد به دیگران آزار بیشتری می رساند معمولا . حالا هم همینطور است ، آگاهی نسبت به عدم آگاهی دیگران آزاردهنده تر است . 

به قبل تر که برگردم ، روز هایی را می بینم که هر متن و نوشته و حرف و سخنی برایم مانند یک وحی منزل ، ستودنی و بدون ایراد بود . اما رفته رفته به تناسب بالا رفتن آگاهی ام این موارد تعدادشان روز به روز کمتر و کمتر شد ، این آگاهی را در جهان بینی می بینم ، یعنی یک آگاهی گسترده نسبت به موارد پر شمار . البته تعریف جهان بینی ، از نوع اصلاح آن ، این نیست و چیز دیگری است که من به دلیل پیدا نکردن کلمه مناسب تر از همین جهان بینی استفاده می کنم . 

موضوع از این قرار است که جهان بینی ، به معنای کلمه آن یعنی دیدن جهان در کنار رسیدن به آگاهی از نوع واقعی آن میتواند آزار دهنده باشد . چرا که یادگیری و آموختن به ما مواردی را اضافه می کند که مطابق آن می توانیم چیز ها را ارزیابی کنیم ، زمانی که چیزی نمیدانیم برایمان مسائل پذیرفتنی تر از زمانی هستند که میان آن مسائل و دانسته هایمان رابطه ای پیدا نمی کنیم . به همین تناسب ، پیشرفت دانسته های ما در علم و تکنولوژی و سیاست و فلسفه و  ... ، باعث میشود تعداد برخورد ها و تنش های ما متناسب با افزایش آگاهی ما بیشتر شود . که این به خودی خود آزاردهنده نیست اما اختلاف میان شکل و هندسه این دانسته ها و شکل و هندسه شرایطی که در آن زندگی می کنیم میتواند خوش آیند نباشد . 

این بین لازم است پرانتزی باز کنم با این مضمون ، یادگیری همیشه منجر به جهان بینی و آگاهی نمی شود ، گاها جهت گیری آموزه های ما منجر به یک سو گیری در یادگیری می شود که این اتفاق نه تنها باعث جهان بینی نمی شود ، که می تواند تنگ نظری را نیز تشدید کند . مثلا یک عالم دینی همیشه در حال یادگیری است ، اما شکل آموزه های آن یه شکلی نیست که منجر به جهان بینی شود . مثلا سروش اگر برای تخصص و فوق تخصص درس بخواند نمیتوان از او انتظار جهان بینی داشت . به صورت کلی محدودیت در موضوع بندی آموزه ها می تواند یک جلوگیرنده برای جهان بینی محسوب شود . البته ، اینطور نیست که طبقه بندی خاصی برای درجات جهان بینی قائل شویم و بگوییم فلانی از درجه پایین تری برخوردار است و فلانی بالاتر قرار دارد . صرفا برای این پرانتز را باز کردم تا بگویم بین یادگیری و جهان بینی و آگاهی ، رابطه می تواند مستقیم نباشد . قطعا عوامل گسترده تری میتوانند تعیین کننده باشد در این روند . 

برگردیم به موضوع اذیت و آزار ، این روز ها بیشتر مورد آزار قرار می گیرم توسط نوشته هایی که میخوانم و حرف هایی که می شنوم ، و قطعا این اذیت و آزار روز به روز و تا زمانی که مسیر آگاهی رو به جلو باشد بیشتر خواهد شد . در حقیقت زمانی که متوجه اختلاف دانسته ها یا درک اشتباه و ارزیابی اشتباه در یک موضوع از سوی خودت و یا دیگران می شوی ، دردناک است . دردناک از این جهت که رفته رفته دامنه ی افراد و اجتماع برایت تنگ تر خواهد شد ، البته این یک اتفاق درست می تواند نباشد اما زمانی که آگاهی خودمان را درست و باقی را غلط تلقی کنیم می تواند منجر به این رخداد شود . رفته رفته کمتر احساس فهمیده شدن پیدا خواهی کرد و کمتر برای ابراز خواسته ها و دانسته هایی که میدانی دامنه ی افکار پذیرای آنها زیاد نیست تلاش می کنی . و از آنجا که انسان موجودی است اجتماعی ، چه اجتماعی دو نفره ، چه خانوادگی ، چه قومیتی ، چه هم وطنی و چه و چه ، برایش دردناک می شود این انزوا که به تناسب آگاهی روز به روز برایش فضا را تنگ تر می کند . پس سعی در انتشار آگاهی می کند و یا سعی نمی کند . فکر می کنم در طبقه بندی اجتماعی ، هرچه از درک و آگاهی کمتری برخوردار باشی کمتر مورد اذیت آزار قرار می گیری . و این می تواند ابعاد گسترده تری به خود بگیرد . 

در آخر دو پاراگراف بالا گفتم این موضوعات عوامل و ابعاد گسترده تری می توانند به خود بگیرند ، برای مطرح کردن تمامی عوامل و ابعاد این مسائل زمان و درک کافی از جانب من وجود ندارد اما قطعا با توجه به دانسته های ما و متنی که خواندیم میتوانیم آن را به شکل های مختلف به مسائل تعمیم بدهیم . فکر می کنم کافی است . 

حالا که متن را یکبار دیگر تا انتها نوشتم ، باید بگویم جای خالی مواردی را حس می کنم و البته موارد تازه ای به متن اضافه شد ، نمیدانم خوب است یا بد اما احساس ناتوانی می کنم نسبت به کنترل افکار و ایده هایی که در ذهنم جریان دارد . 

دقت که می کنم تا به حال مطلبی راجع به عذاب وجدان ننوشته ام . پس مطابق اتفاقی که چند دقیقه پیش افتاد سعی می کنم چند خطی بنویسم . 

{زنگ صدا می کند}  ... بله ؟ ... فقیرم کمک کنید ... { گوشی را می گذارد و توجهی نمی کند}

به خودی خود این عامل دیگر کمتر در ما عامل بروز عذاب وجدان است ، اما می توانم از آن برای شناخت نوعی از عذاب وجدانم استفاده کنم . راستش را بخواهید من همین حالا هم نسبت به این موضوع عذاب وجدان ندارم اما اعضای خانواده نظرات متفاوتی دارند . 

اول از همه ببینیم عذاب وجدان اصلا چیست ؟ به نظرم عذاب وجدان می تواند تاثیر خلافی باشد که می کنیم اما کسی غیر از خودمان متوجه آن نمی شود . یعنی اگر کمی این تعریف را کلی در نظر بگیریم شاید بتوانیم تمام موارد عذاب وجدان را در آن جا دهیم . حال من فکر می کنم دیگر بهتر است مطابق تعریفم موارد عذاب وجدان را در ذهنم دسته بندی و از همه مهمتر تشخیص دهم . مثلا زمانی که من درک درستی از عذاب وجدان نداشتم وقت هایی که نمیتوانستم از حق خودم بگذرم تا به دیگری هم خوش بگذرد عذاب وجدان می گرفتم . مثلا نمی توانستم در صف نونوایی که آن قدیم تر شلوغ تر بود جایم را به شخص دیگری بدهم ، در ذهنم ممکن بود جنبه هایی از عذاب وجدان شکل بگیرد . 

اما حالا بهتر می دانم چه مواردی خارج از محدوده عذاب وجدانم قرار دارند . مثلا لازم نیست برای فقیری که نمیخواهم به آن کمک کنم یا نمی توانم یا هردلیل موجه دیگری ، عذاب وجدان بگیرم . مثلا لازم نیست اگر از لطف خودم نسبت به شخصی صرف نظر کردم ، مثلا گاها پیش می آید که افراد از من میخواهند برایشان چیزی طراحی کنم ، عذاب وجدان بگیرم . به صورت کلی می شود مجموعه ای از الطاف و کمک هایی که نمی کنم ، برای کمک هایی که نمی کنم عذاب وجدان نمیگیرم .

البته این من را آدم بی رحمی نمی کند و به معنی این نیست که کمکی نمی کنم ، تنها به این معنی است که تحت فشار عذاب وجدان خود قرار نمیگیرم برای انجام این کار . یا به نوعی دلیل کمک کردن من فرار از عذاب وجدان ناشی از کمک نکردم نخواهد بود . 

با این حال فکر می کنم مبحث عذاب وجدان کمی گسترده تر باشد ، اما نمی خواهم از همین قالب فعلی خارج بشوم چون ضمن نرسیدن به مفهومی که میخواهم ، همین را هم از کف می دهیم . 

فکر می کنم آدم ها هرچه مهربان تر باشند ، بیشتر مورد هدف عذاب وجدان قرار می گیرند ، اما فکر نمی کنم این نشانه ی خوبی باشد ، یعنی مهربانی ساده لوحانه و تعریف محدوده گسترده ای از موضوعات و مواردی که میتوانند شما را دچار عذاب وجدان کنند اصلا قرار نیست شما را تبدیل به آدم بهتر یا خوب تری کند . مثلا کسانی را می شناسیم که به همه کسانی که دستشان را دراز می کنند کمک می کنند . یا از حق خودشان برای دیگران گذشت می کنند . ( در مورد مواقعی صحبت می کنیم که این اتفاقات ناشی از فشار تصمیم عذاب وجدان باشد ) 

در عوض به نظرم اگر آدم محدوده مشخص و کوچک تری از عذاب وجدان داشته باشد ، بهتر می تواند چهارچوب اخلاقی و رفتاری خودش را حفظ و کمتر دچار فشار عذاب وجدان شود . 

در انتها می خواهم چند مورد از مواردی را که حالا در محدوده عذاب وجدانم قرار دارند را بنویسم : 

حق کسی را ضایع کردن . 

طبیعت را خراب کردن . 

خشک کردن گل های گلدان . 

دیر کردن سر قرار . 

دروغ گفتن . 

تلفن جواب ندادن . 

دانلود پی دی اف کتاب و نخریدنش . 

نخریدن آلبوم های موسیقی . 

جلوی در خانه ها پارک کردن . 

...

ضمن این که نظراتتون در مورد مطلبی که در بالا نوشتم رو میخوام . چند مورد از عجیب ترین یا بارز ترین مواردی که در محدوده عذاب وجدانتون قرار داره رو بنویسید . 

متاسفانه من هم گاها پیش می آید که درگیر سریال های تلوزیونی می شوم . البته نه آنقدر درگیر که با حساسیت دنبالشان کنم و ساعت پخش و تکرارشان را حفظ کنم . معمولا وقتی خانواده می بیند من هم می بینم . به همین سبب سریال پایتخت را انتخاب کردم که ببینم با توجه به شباهت زبانی و فرهنگی مان باهاشان . ( البته نه آنقدر ! ) در مورد پایتخت 5 اما نکته ای برایم عجیب بود . 

شاید ذهنتان را حالا برای اظهار نظر های سیاسی و تند با درون مایه سکولاریسم و اینجور چیز ها آماده کرده باشید اما از اساس می خواهم درباره چیز دیگری بنویسم . آن چیز دیگری را هم که میخواهم بنوسیم قطعا به گوشتان خورده است . اما خب سعی میکنم طوری بنویسم که حداقل ولتاژ نوری که به چراغ می رسد را بیشتر کند . 

البته لازم است بدانیم که نمیتوانم همه آن چیزی را که میخواهم بگویم . حتی نمیتوانم قسمت هایی را به صورت جمله در بی آورم . ممکن است نشود به آن چیزی که میخواهم برسم . اما تلاشم را می کنم . 

فکر می کنم پر واضح است که هدف از ساخت مجموعه پایتخت 5 چه بود و سعی در القای چه چیزی داشت و دارد . این بین اما ابهاماتی در ذهن من نقش بسته است ، نه در مورد اینکه موضوع فیلم تا چه اندازه حقیقت دارد و یا اینکه موضع من نسبت به ماهیت فیلم چیست . بیشتر نگران تفسیر ذهن هایی هستم که مکررا با هم به اختلاف می خورند . نمیدانم تا چه اندازه این مجموعه جنگ ، دخالت ، کمک ، هزینه ، تلفات و .. ما را در سوریه برایتان قابل قبول و توجیه کرده است که هدف آن به ظاهر همین است . اما نکته ای عمیقا من را آزار می دهد و آن نمایش همچین چیزی است ، در عین حال که نمایش آن و آگاهی ما نسبت به چنین اتفاقی منطقی و معقول به نظر می رسد نمی توانم مخالف آن نباشم . دختر 16 ساله ای را تصور کنید که به پای یک مجموعه کمدی می نشیند و شاهد صحنه های دیشب می شود . دیگر مهم نیست شما یا هرکس دیگری چه اندازه برای آرامش و آسایش و امنیت و هرچیز دیگری تلاش کرده اید . تا ابد این صحنه وارد ذهن دختری می شود که شما برای اینکه همان دختر این صحنه را تجربه نکند هزینه می کنید و میمیرید ، و این منطقی به نظر نمیرسد ! مسخره است حتی اصلا آگاهی را شامل نمی شود و هیچ چیز مثبتی در آن نیست که مردم همچین صحنه ای را هنگام دیدن سریالی با رزومه مشخص و موضوع مشخص که قطعا مطابق با همین معیار ها به پایش نشسته اند شاهد باشند.  نمیدانم آیا لذت تقدیر و قدر شناسی وادار می کند که ذهن ها را فدا کنید و یا توجیه برخی اتفاقات و هزینه ها و کاستی ها ! اما واضح است که هدفی جز بدست آوردن و هدایت افکار عمومی در چنین صحنه هایی و در چنین مجموعه هایی به چشم نمی خورد . 

در حقیقت اسیر نوعی کنترل از نوع مردم همینم ندارن بخورن هستیم . هر سال و هر ماه تعداد زیادی اجساد به نام شهید با پوشش تلوزیونی ، اخبار فراوان از کشور های جنگ زده و اتفاقات تروریستی و غیره و ذالک به مغزمان فرو می رود . و ما بیخیال این که پس من چی ؟؟؟ پس ما چی ؟؟ می شویم . بیخیال اینکه من حق دارم خواسته هایی داشته باشم . تو حق نداری به جای من تصمیم بگیری . من حق دارم طوری که میخواهم باشم . تو حق نداری طوری که میخواهی من را درست کنی . 

اما همه ی اینها معمولی شده است . فردای پخش سریال پر می شود از افکاری که خدارا شکر . حالا قدرشان را میدانیم . مرسی که هستند . هرچقدر هزینه کنند می ارزد . حالا ایرادی ندارد که برخی محدودیت ها داریم . و در نهایت همچیز با "در عوض امنیت داریم" رفع و رجوع می شود . این معمولی شدن بد است . کلا معمولی شدن بد است . معمولی بودن بد است . خسته می کند آدم را . ما را تبدیل به همین آدم ها می کند که شده ایم . خسته از اعتراض ، و تفکر حتی . خسته از تلاش برای رسیدن به نتیجه ای درست .